نقدی بر سید علی ابوالحبیب و کتاب سخیف شناخت طبایع(قسمت سوم)
دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)
جناب آقای «دکتر! ابوالحبیب»نویسنده ی کتاب خورشتی! «شناخت طبایع» در ادامه ی افسانه سرایی های بی ربط خود در صفحه ی 35 جلد دوم مجموعه کتب خورشتی! «شناخت طبایع» ، قصه ی دیگری را نیز به شرح زیر تقدیم حضور خوانندگان خویش فرموده اند:
" دختر خانم جوان 17 ساله ای که از یکسال پیش دچار خارش ژنرالیزه(عمومی) در بدن شده بود و پس از مراجعات مکرر پزشکی و درمان های متعدد دارویی با کورتون، هیدروکسی زین و ستریزین ، بالأخره به اینجانب معرفی شد و فقط به این علت که از خوردن داروهای متعدد شیمیایی بعلت رفع خارش خسته شده بود جهت درمان قطعی امید به داروهای گیاهی بسته و چنانچه اگر این بار هم درمان نمی شد به گفته خودش تصمیم داشت دیگر به هیچ پزشکی مراجعه نکند.متأسفانه تا کنون هیچ آزمایش و هیچ کار پاراکلینیکی از طرف پزشکان معالج وی صورت نگرفته بود که این کار توسط اینجانب استارت خورد و از او خواستم که برای تشخیص ، هم به آزمایشگاه و هم به مطب سونوگرافیست مراجعه کند. اگر ادّعا نباشد و همکاران و خوانندگان عزیز آن را حمل بر خودبزرگ بینی این حقیر ندانند تا 90% حدس زده بودم که این تجمع فضولات در خون که یک سالی است بی وقفه دست از سر مریض بر نمی دارد از سر چیست؟
نکته: در تشخیص بیماری های مادرزادی کلیوی ، بزرگی انگشتان دست(مثل سندرم مارفان) و در تشخیص بیماری های مادرزادی کبد ، کوچک بودن انگشتان دست راهنما خواهند بود. حال با توجه به مطالب فوق این خارش مزمن یکساله:
1- بایستی مربوط به یک نقص ژنتیکی در کلیه یا کلیه های بیمار بوده باشد زیرا:
2- اینگونه بیماری های مزمن خارش دار که بی وقفه صورت می گیرند اگر در سنین پایین اتفاق افتاده باشند معمولا ً اکتسابی نیستند بلکه ژنتیکی و ارثی هستند و شاید لطف خدا بوده که هنوز شرح حالی از مریض نگرفته با نگاهی به او:
3- متوجه شدم دستان وی از مچ تا انگشتان ، بزرگتر از حد معمول و کمی کلفت تر از حد زنانه است.
4- چون می دانستم یک ارتباط معنی دار پزشکی بین دستان ناموزون و بلند(مثل سندروم مارفان) و کلیه های غیرعادی مادرزادی وجود دارد در نتیجه:
5- فی المجلس یک سونوگرافی کلیه برای او درخواست کردم که حتی دیگر منتظر آن هم آزمایش هم نماندم و به جرات می تانم بگویم که از لحظه مراجعه او تا تشخیص بیماری(که اکتوپی= کلیه ی نابجا) داشت فقط چند ساعت بیشتر طول نکشید که فهمیدم:
6- بیمار عملا ً یک کلیه ندارد(کلیه اکتوپیک یا خارج از محل اصلی داشت) و لذا:
7- اخلاط موذی(سودا و صفرا) در خونش
8- ولوله انداخته اند! و او را به خارش عمومی بدن وادار کرده اند.
خوب دقت کنید! از هیچ کدام از این دو بیمار شرح حال مفصّلی گرفته نشده بود ، در درجه ی اوّل لطف الهی شامل حال اینجانب گردیده و از علوم پزشکی ام که سابقا ً در دانشگاه تهران آموخته بودم( در اینجا جا دارد که از همه ی اساتید ارجمندم در دانشگاه تهران که به گردن بنده حق استادی داشته اند ، تقدیر و تشکر نموده و خداوند بزرگ آنان را در هر دو دنیا قرین رحمتش قرار دهد) خیلی فوری و به جا و بدون حاشیه از طرفی و سپس از علوم قوی «طبایع» که همه ی آن را مدیون تعالیم گهربار دانشمند عالی مقام استاد خیراندیش می باشم به اشاره و بدون معطلی تشخیص دادم که بیمار اول بایستی قبلا ً تخمدانش را عمل کرده و بیمار مثال دوم نیز بایستی اختلالی در کارکرد کلیه هایش داشته باشد و این مقدور نیست مگر از عنایات و فضل الهی( ذلک فضل الله- یوتیه من یشاء- و تضلّ من تشاء) که از گنجینه ی فضلش به هر کس که بخواهد می دهد و از هر کس که بخواهد بازپس می ستاند ، آنی و با چشم بر هم زدنی."
بله! بنده هم در اینجا به سهم خودم هم از آقای «خیراندیش» معروف به «استاد خیراندیش» تشکر می کنم و هم دست اساتید شما را در دانشگاه تهران می بوسم که چنین دانشمند ، طبیب و ادیبی را پرورش داده اند که انصافا ً از گونه های نایاب در جامعه ی پزشکی محسوب می شوند. فقط چند مشکل در باب قصه ی بالا وجود دارد که حقیر با کسب اجازه از استاد خیراندیش و اساتید شما در دانشگاه تهران ، به خود جسارت داده و مطرح می نمایم:
اوّلا ً بفرمایید که در کدام مرجع پزشکی نوشته شده که در بیماری های مادرزادی کلیوی ، پدیده ی بزرگی انگشتان دست(آراکنوداکتیلی) وجود دارد؟
ثانیا ً بفرمایید که در کدام مرجع پزشکی به کوچک بودن انگشتان دست در بیماری های مادرزادی کبد اشاره شده است؟
ثالثا ً بفرمایید که چگونه بیماری نابجایی کلیه (renal ectopia) می تواند بدون ایجاد علایم «اورمی» با خارش یک ساله همراه باشد؟
رابعا ً بفرمایید که آیه ی مجعول « ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و تضل من تشاء» را از کدام سوره ی قرآن استخراج فرموده اید که هیچ کس دیگری چنین آیه ای را - که حتی افعال آن با یکدیگر در تناقض هستند- مشاهده نفرموده است!!؟
خامسا ً بفرمایید چگونه خداوندی که با عنایت خود شما را سونوگرافی سرخود! خلق کرده ، به شما نیاموخته که برای روایت یک داستان از شماره گذاری استفاده نفرمایید!!؟
سادسا ً بفرمایید چگونه خداوندی که با فضل خود شما را قادر به تشخیص های غیبی فرموده ، به شما نیاموخته که اگر هم از شماره استفاده می کنید در هر شماره جمله را تمام کنید و بعد به سراغ شماره ی بعدی بروید! یک بار دیگر شماره ی 7 و 8 مطلب مبارکتان را بخوانید تا بفهمید خدا چقدر به شما عنایت داشته است!
تعریف و تمجیدهای نویسنده ی کتاب سخیف «شناخت طبایع» در باب عنایات حضرت حق به ایشان ، مرا به یاد داستان زیبایی از «عبید زاکانی» می اندازد که گفته است:
" زشترویی در آینه به چهرهی خود مینگریست و میگفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد، غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید. چون از نزد او به در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد. "
البته ، سواد ایشان در حوزه ی قرآن و ادبیات عرب تنها به آیه « ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و تضل من تشاء» محدود نمی شود بلکه ایشان در چندین بخش از کتاب با ذکر جملات عربی عجیب و غریب و من درآوردی ، ثابت کرده اند که عنایات خداوندی به ایشان تنها در حوزه ی طب سنّتی و مدرن نیست بلکه در علوم دیگر نیز ، ذات مقدس ایشان عاری از هر گونه دانش و فضلی است. به عنوان مثال در صفحه ی 64 جلد دوم مجموعه کتب آبگوشتی «شناخت طبایع» چنین اظهار فضل فرموده اند:
" ...روز یا هفته ای نیست که جعبه شیرینی و گل ، به رسم تبریک و تشکر از این بیماران دریافت نکنیم آنقدر که شماره آنها از حساب بیرون است. الحمدلله رب العالمین و صل علی نبینا المرسلین."
در صفحه ی 73 جلد سوم نیز با مهمل بافی درباره ی «روح» و متصّل دانستن روح انسان به «قلب» ، آیه ی عجیبی را با اعراب گذاری عجیب تری از قرآن نقل فرموده اند که در نوع خود شنیدنی است:
" اما روح معنوی سرچشمه از نفخه ی الهی دارد و تعلّق آن به جسم بنا به فرموده ی الهی است (وَ نُفِختُ من روحی) - ورود و خروجش به بدن انسان در حالت عادی از قلب صنوبری شما صورت می گیرد- شب ها که می خوابیم مختصری از بدن فاصله می گیرد و صبح ها که از خواب بیدار می شویم مجددا ً به بدن ما باز می گردد."
اگر اشتباه در نگارش و اعراب گذاری آیه ی « و نَفَختُ فیهِ مِن روحی» قابل اغماض باشد که نیست ، تلقّی عوامانه از روح و نحوه ی اتّصال آن با بدن مطلبی نیست که بتوان به همین سادگی ها از کنارش گذشت. ایشان نه تنها در این صفحه ادّعای عوامانه ی اتصال روح به بدن از طریق قلب صنوبری را مطرح کرده بلکه در بخش های دیگری از کتاب خویش همین سخن جاهلانه و عوامانه را در قالب های دیگری تکرار نموده است. به عنوان مثال در انتهای صفحه ی 73 جلد سوم کتاب «شناخت طبایع» چنین آمده است:
" در حالت عادی روح معنوی می تواند چون هاله ای در اطراف بدن وجود داشته و هنگام نیاز ، ارتباط جسمانی خود را با جسم خاکی بشر از طریق قلب آناتومیکی او برقرار نماید"
در صفحه ی 53 جلد سوم نیز مجددا ً درباره ی «روح» چنین نوشته است:
" روح معنوی که از طرف خداوند بر وجود ما گماشته شده است روحی است غیرمادی و غیر زمینی که به اذن خدا از محل قلب صنوبری ما وارد بدن گردیده و کنترل اعمال مادی یا غیر مادی ما را به عهده دارد روح مزبور گاه می تواند به اختیار خود ما برای مدت کوتاهی( حداکثر تا 72 ساعت) از بدن جدا شده و حتی از جسم خاکی ما خیلی دورتر بشود ولی ناگزیر مجبور است که پس از مدت کوتاهی دوباره به اطراف جسم ما رجعت کند.محل طبیعی آن مثل هاله ای در اطراف بدن ماست ولی محل اتصال آن به بدن از طریق قلب معمولی ماست."
به عبارت ساده تر ایشان گمان کرده که «روح» یک کیفیت عارضی و کاملا ً مجزا از جسم است که می تواند حرکت کند و گهگاهی هم من باب تفرّج ، چند روزی به گشت و گذار بپردازد و بعد هم برگردد و پس از اتصال به قلب ، به بدن وصل شود! البته ایشان متأسفانه نفرموده اند که روح از طریق کدام قسمت قلب به بدن وصل می شود!! دریچه ی آئورت؟!! دریچه ی میترال؟!! بطن چپ؟!! بطن راست؟!!
از جمله نکات بسیار جالب درباره ی نویسنده کتاب سخیف «شناخت طبایع» این است که این فرد علی رغم داشتن ادّعای بسیار و ایضا ً مدرک غیرمعتبر تخصّص طب سنّتی از یک بیغوله مسمّی به نام دانشگاه طب سنّتی ، حتی در بدیهی ترین نکات طب سنّتی دچار خطا شده است. به عنوان مثال ، در صفحه ی 198 جلد دوم کتاب خورشتی! «شناخت طبایع» ، در مقابل کلمه ی «دوالی» دو کمانی باز کرده و عبارت « یا DVT و ورم پاها» را به عنوان معنای کلمه ی «دوالی» به نگارش درآورده اند در صورتی که اصولا ً کلمه ی «دوالی» از «دوال» گرفته شده که در زبان فارسی به معنای «تسمه» می باشد. در کتب طب سنّتی قدیم بیماری «واریس» را به آن علت «دوالی» می گفته اند که در این بیماری ، وریدهای پا بسیار بزرگ و آشکار می شوند و به «تسمه» شباهت می یابند. حکیم «سید اسماعیل جرجانی» در کتاب ارزشمند «أالأغراض الطبیة و المباحث العلائیة» در ذیل واژه ی «دوالی» چنین می فرماید:
" دوالی علتی است که رگ های ساق پای غلیظ شود و چون گره گره ، رگ ها بر آن پدید آید و سبب آن فراخ شدن رگ ها و امتلا باشد و طعام های غلیظ خوردن و از پس طعام حرکت کردن. و این علت پیکان را و حمّالان را و پیاده روان را افتد.»
معنای کلمه ی «دوالی» شاید برای برخی خوانندگان این کتاب ، بحثی تازه باشد اما در طب سنّتی در زمره ی بدیهیات محسوب می شود و عجب است که یک به اصطلاح متخصّص طب سنّتی که خودش را مؤید به تأیید الهی نیز می داند هنوز به معنای این واژه واقف نیست و آن را با لخته شدن خون در وریدهای عمقی اندام تحتانی(DVT) اشتباه گرفته است.
از این فاجعه آمیزتر این است که ایشان در صفحه ی 27 جلد سوم کتاب سخیف «شناخت طبایع» ، اثبات کرده اند که حتی معنای واژه ی «لقوه» را نیز هنوز نمی دانند زیرا در این صفحه چنین آمده است:
" لذا این فرد(سودازده ی مغزی) می تواند مستعد لرزش یا لقوه ی دست و پا و پارکینسون و یا داء الرقص( بیماری شکلک درآوردن) ، افسردگی و روحیات منفی و نظایر آن گردد."
این در حالی است که حتی پیرزن و پیرمردهای قدیمی و بی سواد هم ، معنای واژه ی «لقوه» را به درستی می دانند و کاملا ً توجیه اند که «لقوه» به معنای کج شدن دهان و صورت است نه لرزش دست و پا ، اما جناب متخصّص با علم لدنّی خود هنوز فکر می کند که «لقوه» همان «رعشه» است.
نویسنده ی کتاب سخیف «شناخت طبایع» ، در حوزه ی طب مدرن نیز چونان حوزه های دیگر چیزی در چنته ندارند. به عنوان مثال ایشان در صفحه ی 154 جلد نخست کتاب سخیف «شناخت طبایع» ، بیماری «توکسوپلاسموزیس» را یک بیماری «ویروسی» به شمار آورده اند در صورتی که «توکسوپلاسما» یک «تک یاخته» می باشد و از نظر جثّه هم که حساب کنیم ، یک «تک یاخته» هزار برابر یک «ویروس» است.
ایشان در صفحه ی 47 جلد سوم کتاب «شناخت طبایع» ، در سخنانی عجیب مدّعی شده که در «سینوس پایلونیدال» ، دندان وجود دارد:
" نمونه ی دیگری از این بافت دملی است در ناحیه ی اطراف مقعد که در درون آن پر از مو یا دندان و آشغال های مشابه دیگر دیده می شود که به آن سینوس پایلونیدال گویند."
این در حالی است که به هیچ وجه در «سینوس پایلونیدال» ، بافت دندانی وجود ندارد و آنچه که ایشان با «سینوس پایلونیدال» اشتباه گرفته ، توده ای است به نام «تراتوما» که در آن بافت هایی مانند مو ، دندان و ... وجود دارد در حالی که در «سینوس پایلونیدال» فقط مو به چشم می خورد.
ذوق ادبی ایشان نیز گهگاهی در طول نگارش کتاب های سخیف «شناخت طبایع» گل کرده و عبارات قصاری بر زبان رانده اند که سعدی و حافظ را نیز حیرت زده می کند. به عنوان مثال ایشان در صفحه ی 36 جلد دوم کتاب سخیف «شناخت طبایع» چنین ادیبانه قلم زده اند:
" اقتدار عالِمِ طب(=پزشک) موقعی حفظ می شود که چون شمع بسوزد ولی بیمارش را نگذارد که مثل پروانه ی کلاف سر در گُم به این در و آن در بزند..."
در صفحه ی 55 جلد سوم کتاب سخیف «شناخت طبایع» نیز ، حضرتشان در ختم کلام ، دعایی فرموده اند که از جنبه ی ادبی جالب توجه می نماید:
" الهی پرواز روح همگی ما را در پازلِ سعادت و مقام شامخ قرب الهی خویش قرار بده آمین..."
ایشان علاوه بر همه ی کراماتی که در حوزه های مختلف از خود به نمایش نهاده اند در بسیاری از مباحث کتاب نیز از همه تقاضا کرده اند که هم در کلاس های تخصّصی ایشان شرکت کنند و هم کتاب هایشان را بخرند و بخوانند! به عنوان مثال در صفحه ی 246 جلد سوم کتاب «شناخت طبایع» ، موضوع فوق الذکر را به صورت زیر بیان کرده اند:
" لذا لازمست حتما ً به منظور تفسیر دقیق تر آزمایشات خون مزبور ، دقت بیشتری را صرف نموده و یا به کتاب تألیف شده ی اینجانب در مورد کم خونی مراجعه نماید زیرا آنچه را که شما درباره ی تفسیر آزمایشات کم خونی در کتاب های علمی مرجع یا Text می خوانید بعضا ً اشتباه بوده و شما را فی الواقع در تشخیص کم خونی ها (خصوصا ً از نوع ارثی آن مثل تالاسمی مینور) از مسیر خود منحرف می نماید."
بنده نیز با پیشنهاد ایشان کاملا ً موافقم!! کتاب «شناخت طبایع» کتابی است که واقعا ً من باب مزاح و ادخال سرور در قلب مؤمن هم که شده ارزش یک بار خواندن را دارد! علی الخصوص ، اساتید دانشگاه علوم پزشکی تهران که نویسنده ی این کتاب ، حاصل زحمات شبانه روزی آنها در حوزه ی آموزش پزشکی است حتما ً واجب است که این کتاب را تورّق بفرمایند و روی شست خودشان خاک بریزند!!! و روی سرشان نیز ایضا ً!!
همچنین از جناب آقای دکتر«علی اکبر ولایتی» می خواهم که برای نخستین و آخرین بار در عمر مبارکشان متن این کتاب را ورقی بزنند و سپس به جملات زیر که در مقدمه ی خویش در وصف مجموعه کتب سخیف «شناخت طبایع» به نگارش در آورده اند نیم نگاهی بیندازند:
" مجموعه ی سه جلدی کتاب «شناخت طبایع» که به همت آقای دکتر ابوالحبیب آماده شده است منبع خوب و قابل اعتمادی برای دانش پژوهان ، دانشجویان پزشکی ، پزشکان عمومی و حتی متخصّصین داخلی می باشد تا با نظریات طب سنّتی ایران در زمینه ی شناخت طبایع و نحوه ی برخورد با بیماران مبتلا به بیماری های داخلی آشنا شوند"
مأخذ: طب لعنتي
برچسبها: شناخت طبایع, افسانه سرایی, دختر خانم جوان 17 ساله, آیه ی مجعول