ناروا از بعضى ها

ناروا همان حرفهاي نادرستي است كه درسته به خورد مردم ميدهند !

نقدی بر سید علی ابوالحبیب و کتاب سخیف شناخت طبایع(قسمت سوم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

جناب آقای «دکتر! ابوالحبیب»نویسنده ی کتاب خورشتی! «شناخت طبایع» در ادامه ی افسانه سرایی های بی ربط خود در صفحه ی 35 جلد دوم مجموعه کتب خورشتی! «شناخت طبایع» ، قصه ی دیگری را نیز به شرح زیر تقدیم حضور خوانندگان خویش فرموده اند:

" دختر خانم جوان 17 ساله ای که از یکسال پیش دچار خارش ژنرالیزه(عمومی) در بدن شده بود و پس از مراجعات مکرر پزشکی  و درمان های متعدد دارویی با کورتون، هیدروکسی زین و ستریزین ، بالأخره به اینجانب معرفی شد و فقط به این علت که از خوردن داروهای متعدد شیمیایی بعلت رفع خارش خسته شده بود جهت درمان قطعی امید به داروهای گیاهی بسته و چنانچه اگر این بار هم درمان نمی شد به گفته خودش تصمیم داشت دیگر به هیچ پزشکی مراجعه نکند.متأسفانه تا کنون هیچ آزمایش و هیچ کار پاراکلینیکی از طرف پزشکان معالج وی صورت نگرفته بود که این کار توسط اینجانب استارت خورد و از او خواستم که برای تشخیص ، هم به آزمایشگاه و هم به مطب سونوگرافیست مراجعه کند. اگر ادّعا نباشد و همکاران و خوانندگان عزیز آن را حمل بر خودبزرگ بینی این حقیر ندانند تا 90% حدس زده بودم که این تجمع فضولات در خون که یک سالی است بی وقفه دست از سر مریض بر نمی دارد از سر چیست؟

نکته: در تشخیص بیماری های مادرزادی کلیوی ، بزرگی انگشتان دست(مثل سندرم مارفان) و در تشخیص بیماری های مادرزادی کبد ، کوچک بودن انگشتان دست راهنما خواهند بود. حال با توجه به مطالب فوق این خارش مزمن یکساله:

1-    بایستی مربوط به یک نقص ژنتیکی در کلیه یا کلیه های بیمار بوده باشد زیرا:

2-    اینگونه بیماری های مزمن خارش دار که بی وقفه صورت می گیرند اگر در سنین پایین اتفاق افتاده باشند معمولا ً اکتسابی نیستند بلکه ژنتیکی و ارثی هستند و شاید لطف خدا بوده که هنوز شرح حالی از مریض نگرفته با نگاهی به او:

3-    متوجه شدم دستان وی از مچ تا انگشتان ، بزرگتر از حد معمول و کمی کلفت تر از حد زنانه است.

4-    چون می دانستم یک ارتباط معنی دار پزشکی بین دستان ناموزون و بلند(مثل سندروم مارفان) و کلیه های غیرعادی مادرزادی وجود دارد در نتیجه:

5-    فی المجلس یک سونوگرافی کلیه برای او درخواست کردم که حتی دیگر منتظر آن هم آزمایش هم نماندم و به جرات می تانم بگویم که از لحظه مراجعه او تا تشخیص بیماری(که اکتوپی= کلیه ی نابجا) داشت فقط چند ساعت بیشتر طول نکشید که فهمیدم:

6-     بیمار عملا ً یک کلیه ندارد(کلیه اکتوپیک یا خارج از محل اصلی داشت) و لذا:

7-    اخلاط موذی(سودا و صفرا) در خونش

8-    ولوله انداخته اند! و او را به خارش عمومی بدن وادار کرده اند.

  خوب دقت کنید! از هیچ کدام از این دو بیمار شرح حال مفصّلی گرفته نشده بود ، در درجه ی اوّل لطف الهی شامل حال اینجانب گردیده و از علوم پزشکی ام که سابقا ً در دانشگاه تهران آموخته بودم( در اینجا جا دارد که از همه ی اساتید ارجمندم در دانشگاه تهران که به گردن بنده حق استادی داشته اند ، تقدیر و تشکر نموده و خداوند بزرگ آنان را در هر دو دنیا قرین رحمتش قرار دهد) خیلی فوری و به جا و بدون حاشیه از طرفی و سپس از علوم قوی «طبایع» که همه ی آن را مدیون تعالیم گهربار دانشمند عالی مقام استاد خیراندیش می باشم به اشاره و بدون معطلی تشخیص دادم که بیمار اول بایستی قبلا ً تخمدانش را عمل کرده و بیمار مثال دوم نیز بایستی اختلالی در کارکرد کلیه هایش داشته باشد و این مقدور نیست مگر از عنایات و فضل الهی( ذلک فضل الله- یوتیه من یشاء- و تضلّ من تشاء) که از گنجینه ی فضلش به هر کس که بخواهد می دهد و از هر کس که بخواهد بازپس می ستاند ، آنی و با چشم بر هم زدنی."

بله! بنده هم در اینجا به سهم خودم هم از آقای «خیراندیش» معروف به «استاد خیراندیش» تشکر می کنم و هم دست اساتید شما را در دانشگاه تهران می بوسم که چنین دانشمند ، طبیب و ادیبی را پرورش داده اند که انصافا ً از گونه های نایاب در جامعه ی پزشکی محسوب می شوند. فقط چند مشکل در باب قصه ی بالا وجود دارد که حقیر با کسب اجازه از استاد خیراندیش و اساتید شما در دانشگاه تهران ، به خود جسارت داده و مطرح می نمایم:

اوّلا ً بفرمایید که در کدام مرجع پزشکی نوشته شده که در بیماری های مادرزادی کلیوی ، پدیده ی بزرگی انگشتان دست(آراکنوداکتیلی) وجود دارد؟

ثانیا ً بفرمایید که در کدام مرجع پزشکی به کوچک بودن انگشتان دست در بیماری های مادرزادی کبد اشاره شده است؟

ثالثا ً بفرمایید که چگونه بیماری نابجایی کلیه (renal ectopia) می تواند بدون ایجاد علایم «اورمی» با خارش یک ساله همراه باشد؟

رابعا ً بفرمایید که آیه ی مجعول « ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و تضل من تشاء» را از کدام سوره ی قرآن استخراج فرموده اید که هیچ کس دیگری چنین آیه ای را - که حتی افعال آن با یکدیگر در تناقض هستند- مشاهده نفرموده است!!؟

خامسا ً بفرمایید چگونه خداوندی که با عنایت خود شما را سونوگرافی سرخود! خلق کرده ، به شما نیاموخته که برای روایت یک داستان از شماره گذاری استفاده نفرمایید!!؟

سادسا ً بفرمایید چگونه خداوندی که با فضل خود شما را قادر به تشخیص های غیبی  فرموده ، به شما نیاموخته که اگر هم از شماره استفاده می کنید در هر شماره جمله را تمام کنید و بعد به سراغ شماره ی بعدی بروید! یک بار دیگر شماره ی 7 و 8 مطلب مبارکتان را بخوانید تا بفهمید خدا چقدر به شما عنایت داشته است!

تعریف و تمجیدهای نویسنده ی کتاب سخیف «شناخت طبایع» در باب عنایات حضرت حق به ایشان ، مرا به یاد داستان زیبایی از «عبید زاکانی» می اندازد که گفته است:

" زشترویی در آینه به چهره‌ی خود می‌نگریست و می‌گفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد، غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون از نزد او به در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.

البته ، سواد ایشان در حوزه ی قرآن و ادبیات عرب تنها به آیه « ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و تضل من تشاء» محدود نمی شود بلکه ایشان در چندین بخش از کتاب با ذکر جملات عربی عجیب و غریب و من درآوردی ، ثابت کرده اند که عنایات خداوندی به ایشان تنها در حوزه ی طب سنّتی و مدرن نیست بلکه در علوم دیگر نیز ، ذات مقدس ایشان عاری از هر گونه دانش و فضلی است. به عنوان مثال در صفحه ی 64 جلد دوم مجموعه کتب آبگوشتی «شناخت طبایع» چنین اظهار فضل فرموده اند:

" ...روز یا هفته ای نیست که جعبه شیرینی و گل ، به رسم تبریک و تشکر از این بیماران دریافت نکنیم آنقدر که شماره آنها از حساب بیرون است. الحمدلله رب العالمین و صل علی نبینا المرسلین."

در صفحه ی 73 جلد سوم نیز با مهمل بافی درباره ی «روح» و متصّل دانستن روح انسان به «قلب» ، آیه ی عجیبی را با اعراب گذاری عجیب تری از قرآن نقل فرموده اند که در نوع خود شنیدنی است:

" اما روح معنوی سرچشمه از نفخه ی الهی دارد و تعلّق آن به جسم بنا به فرموده ی الهی است (وَ نُفِختُ من روحی) - ورود و خروجش به بدن انسان در حالت عادی از قلب صنوبری شما صورت می گیرد- شب ها که می خوابیم مختصری از بدن فاصله می گیرد و صبح ها که از خواب بیدار می شویم مجددا ً به بدن ما باز می گردد."

اگر اشتباه در نگارش و اعراب گذاری آیه ی « و نَفَختُ فیهِ مِن روحی» قابل اغماض باشد که نیست ، تلقّی عوامانه از روح و نحوه ی اتّصال آن با بدن مطلبی نیست که بتوان به همین سادگی ها از کنارش گذشت. ایشان نه تنها در این صفحه ادّعای عوامانه ی اتصال روح به بدن از طریق قلب صنوبری را مطرح کرده  بلکه در بخش های دیگری از کتاب خویش همین سخن جاهلانه و عوامانه را در قالب های دیگری تکرار نموده است. به عنوان مثال در انتهای صفحه ی 73 جلد سوم کتاب «شناخت طبایع» چنین آمده است:

" در حالت عادی روح معنوی می تواند چون هاله ای در اطراف بدن وجود داشته و هنگام نیاز ، ارتباط جسمانی خود را با جسم خاکی بشر از طریق قلب آناتومیکی او برقرار نماید"

 در صفحه ی 53 جلد سوم نیز مجددا ً درباره ی «روح» چنین نوشته است:

" روح معنوی که از طرف خداوند بر وجود ما گماشته شده است روحی است غیرمادی و غیر زمینی که به اذن خدا از محل قلب صنوبری ما وارد بدن گردیده و کنترل اعمال مادی یا غیر مادی ما را به عهده دارد روح مزبور گاه می تواند به اختیار خود ما برای مدت کوتاهی( حداکثر تا 72 ساعت) از بدن جدا شده و حتی از جسم خاکی ما خیلی دورتر بشود ولی ناگزیر مجبور است که پس از مدت کوتاهی دوباره به اطراف جسم ما رجعت کند.محل طبیعی آن مثل هاله ای در اطراف بدن ماست ولی محل اتصال آن به بدن از طریق قلب معمولی ماست."

به عبارت ساده تر ایشان گمان کرده که «روح» یک کیفیت عارضی و کاملا ً مجزا از جسم است که می تواند حرکت کند و گهگاهی هم من باب تفرّج ، چند روزی به گشت و گذار بپردازد و بعد هم برگردد و پس از اتصال به قلب ، به بدن وصل شود! البته ایشان متأسفانه نفرموده اند که روح از طریق کدام قسمت قلب به بدن وصل می شود!! دریچه ی آئورت؟!! دریچه ی میترال؟!! بطن چپ؟!! بطن راست؟!!

از جمله نکات بسیار جالب درباره ی نویسنده کتاب سخیف «شناخت طبایع» این است که این فرد علی رغم داشتن ادّعای بسیار و ایضا ً مدرک غیرمعتبر تخصّص طب سنّتی از یک بیغوله مسمّی به نام دانشگاه طب سنّتی ، حتی در بدیهی ترین نکات طب سنّتی دچار خطا شده است. به عنوان مثال ، در صفحه ی 198 جلد دوم کتاب خورشتی! «شناخت طبایع» ، در مقابل کلمه ی «دوالی» دو کمانی باز کرده و عبارت « یا DVT و ورم پاها» را به  عنوان معنای کلمه ی «دوالی» به نگارش درآورده اند در صورتی که اصولا ً کلمه ی «دوالی» از «دوال»  گرفته شده که در زبان فارسی به معنای «تسمه» می باشد. در کتب طب سنّتی قدیم بیماری «واریس» را به آن علت «دوالی» می گفته اند که در این بیماری ، وریدهای پا بسیار بزرگ و آشکار می شوند و به «تسمه» شباهت می یابند. حکیم «سید اسماعیل جرجانی» در کتاب ارزشمند «أالأغراض الطبیة و المباحث العلائیة» در ذیل واژه ی «دوالی» چنین می فرماید:

" دوالی علتی است که رگ های ساق پای غلیظ شود و چون گره گره ، رگ ها بر آن پدید آید و سبب آن فراخ شدن رگ ها و امتلا باشد و طعام های غلیظ خوردن و از پس طعام حرکت کردن. و این علت پیکان را و حمّالان را و پیاده روان را افتد.»

معنای کلمه ی «دوالی» شاید برای برخی خوانندگان این کتاب ، بحثی تازه باشد اما در طب سنّتی در زمره ی بدیهیات محسوب می شود و عجب است که یک به اصطلاح متخصّص طب سنّتی که خودش را مؤید به تأیید الهی نیز می داند هنوز به معنای این واژه واقف نیست و آن را با لخته شدن خون در وریدهای عمقی اندام تحتانی(DVT) اشتباه گرفته است.

از این فاجعه آمیزتر این است که ایشان در صفحه ی 27 جلد سوم کتاب سخیف «شناخت طبایع» ، اثبات کرده اند که حتی معنای واژه ی «لقوه» را نیز هنوز نمی دانند زیرا در این صفحه چنین آمده است:

" لذا این فرد(سودازده ی مغزی) می تواند مستعد لرزش یا لقوه ی دست و پا و پارکینسون و یا داء الرقص( بیماری شکلک درآوردن) ، افسردگی و روحیات منفی و نظایر آن گردد."

این در حالی است که حتی پیرزن و پیرمردهای قدیمی و بی سواد هم ، معنای واژه ی «لقوه» را  به درستی می دانند و کاملا ً توجیه اند که «لقوه» به معنای کج شدن دهان و صورت است نه لرزش دست و پا ، اما جناب متخصّص با علم لدنّی خود هنوز فکر می کند که «لقوه» همان «رعشه» است.

نویسنده ی کتاب سخیف «شناخت طبایع» ، در حوزه ی طب مدرن نیز چونان حوزه های دیگر چیزی در چنته ندارند. به عنوان مثال ایشان در صفحه ی 154 جلد نخست کتاب سخیف «شناخت طبایع» ، بیماری «توکسوپلاسموزیس» را یک بیماری «ویروسی» به شمار آورده اند در صورتی که «توکسوپلاسما» یک «تک یاخته» می باشد و از نظر جثّه هم که حساب کنیم ، یک «تک یاخته» هزار برابر یک «ویروس» است.

ایشان در صفحه ی 47 جلد سوم کتاب «شناخت طبایع» ، در سخنانی عجیب مدّعی شده که در «سینوس پایلونیدال» ، دندان وجود دارد:

" نمونه ی دیگری از این بافت دملی است در ناحیه ی اطراف مقعد که در درون آن پر از مو یا دندان و آشغال های مشابه دیگر دیده می شود که به آن سینوس پایلونیدال گویند."

این در حالی است که به هیچ وجه در «سینوس پایلونیدال» ، بافت دندانی وجود ندارد و آنچه که ایشان با «سینوس پایلونیدال» اشتباه گرفته ، توده ای است به نام «تراتوما» که در آن بافت هایی مانند مو ، دندان و ... وجود دارد در حالی که در «سینوس پایلونیدال» فقط مو به چشم می خورد.

ذوق ادبی ایشان نیز گهگاهی در طول نگارش کتاب های سخیف «شناخت طبایع» گل کرده و عبارات قصاری بر زبان رانده اند که سعدی و حافظ را نیز حیرت زده می کند. به عنوان مثال ایشان در صفحه ی 36 جلد دوم کتاب سخیف «شناخت طبایع» چنین ادیبانه قلم زده اند:

" اقتدار عالِمِ طب(=پزشک) موقعی حفظ می شود که چون شمع بسوزد ولی بیمارش را نگذارد که مثل پروانه ی کلاف  سر در گُم به این در و آن در بزند..."

در صفحه ی 55 جلد سوم کتاب سخیف «شناخت طبایع» نیز ، حضرتشان در ختم کلام ، دعایی فرموده اند که از جنبه ی ادبی جالب توجه می نماید:

" الهی پرواز روح همگی ما را در پازلِ سعادت و مقام شامخ قرب الهی خویش قرار بده آمین..."

 

ایشان علاوه بر همه ی کراماتی که در حوزه های مختلف از خود به نمایش نهاده اند در بسیاری از مباحث کتاب  نیز از همه تقاضا کرده اند که هم در کلاس های تخصّصی ایشان شرکت کنند و هم کتاب هایشان را بخرند و بخوانند! به عنوان مثال در صفحه ی 246 جلد سوم کتاب «شناخت طبایع» ، موضوع فوق الذکر را به صورت زیر بیان کرده اند:

" لذا لازمست حتما ً به منظور تفسیر دقیق تر آزمایشات خون مزبور ، دقت بیشتری را صرف نموده و یا به کتاب تألیف شده ی اینجانب در مورد کم خونی مراجعه نماید زیرا آنچه را که شما  درباره ی تفسیر آزمایشات کم خونی در کتاب های علمی مرجع یا Text می خوانید بعضا ً اشتباه بوده و شما را فی الواقع در تشخیص کم خونی ها (خصوصا ً از نوع ارثی آن مثل تالاسمی مینور) از مسیر خود منحرف می نماید."

بنده نیز با پیشنهاد ایشان کاملا ً موافقم!! کتاب «شناخت طبایع» کتابی است که واقعا ً من باب مزاح و ادخال سرور در قلب مؤمن هم که شده ارزش یک بار خواندن را دارد! علی الخصوص ، اساتید دانشگاه علوم پزشکی تهران که نویسنده ی این کتاب ، حاصل زحمات شبانه روزی آنها در حوزه ی آموزش پزشکی است حتما ً واجب است که این کتاب را تورّق بفرمایند و روی شست خودشان خاک بریزند!!! و روی سرشان نیز ایضا ً!!

همچنین از جناب آقای دکتر«علی اکبر ولایتی» می خواهم که برای نخستین و آخرین بار در عمر مبارکشان متن این کتاب را ورقی بزنند و سپس به جملات زیر که در مقدمه ی خویش در وصف مجموعه کتب سخیف «شناخت طبایع» به نگارش در آورده اند نیم نگاهی بیندازند:

" مجموعه ی سه جلدی کتاب «شناخت طبایع» که به همت آقای دکتر ابوالحبیب آماده شده است منبع خوب و قابل اعتمادی برای دانش پژوهان ، دانشجویان پزشکی ، پزشکان عمومی و حتی متخصّصین داخلی می باشد تا با نظریات طب سنّتی ایران در زمینه ی شناخت طبایع و نحوه ی برخورد با بیماران مبتلا به بیماری های داخلی آشنا شوند"

 مأخذ: طب لعنتي


برچسب‌ها: شناخت طبایع, افسانه سرایی, دختر خانم جوان 17 ساله, آیه ی مجعول
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 14:5  توسط روان  | 

نقدی بر دکتر! ابوالحبیب و کتاب سخیف شناخت طبایع(قسمت دوم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

از جمله مزخرف ترین کتاب های چاپ شده در چند سال اخیر ، مجموعه ای سه جلدی است به نام «شناخت طبایع» که در حقیقت ملغمه ای از سرقت های متعدّد ، رونویسی های بی شمار و ادّعاهای غیرعلمی و پوچ در حوزه ی طب می باشد. این مجموعه که طبق معمول!! با مقدمه ی جناب آقای دکتر «علی اکبر ولایتی» و ایضا ً جناب آقای «خیراندیش» معروف به «استاد!خیراندیش» و نیز «دکتر!خیراندیش» حواله ی جهاز هاضمه ی دوست داران طب سنّتی شده ، شایسته ی دریافت جایزه ی مزخرف ترین کتاب دنیا از زمان مرگ مرحوم گوتنبرگ تا کنون است!!

من با دیدن این کتاب به یاد سخن جالب جناب آقای «شفیعی کدکنی» افتادم که پس از مطالعه ی پایان نامه ی یکی از دانشجویان رشته ی ادبیات فارسی گفته بود:

«متعجبم چطور می‌شود ۷۰۰، ۸۰۰ صفحه رساله نوشت و هیچی نگفت!»

البته ای کاش نویسنده ی کتاب «شناخت طبایع» نیز در سه جلد دست پخت بی نمک خود هیچ چیز نمی گفت! اما متأسفانه ایشان آنقدر رطب و یابس به هم بافته که انسان حتی نمی تواند مانند بسیاری از کتاب های زرد امروزی در حوزه ی طب و تغذیه ، بی تفاوت از کنار آن رد شود!

همانگونه که در مطالب مربوط به «طب قرآنی» اشاره کرده ام ، بخش عظیمی از جلد نخست مجموعه ی «شناخت طبایع» ، رونویسی نعل به نعل کتاب سخیف «پانزده روز تا سلامتی» جناب مهندس است که در این رونویسی ، تمامی حرف های غیرعلمی و صد من یک غاز آن کتاب عینا ً نسخه برداری شده تا جایی که حتی غلط های املایی نیز مورد تصحیح قرار نگرفته و واژه هایی مانند «خورشت!» همچنان «خورشت!» باقی مانده اند.

از جمله نکات بامزه ی مجموعه کتب «شناخت طبایع» ذکر داستان هایی شبیه به قصه ی «آلیس در سرزمین عجایب» درباره ی تشخیص ها و درمان های شگفت انگیز نویسنده ی کتاب است که برای نمونه به ذکر چند نمونه از این طبابت های عجیب اشاره خواهم کرد. به عنوان مثال در صفحه ی 33  جلد دوم مجموعه کتب خورشتی! «شناخت طبایع» ، درباره ی درمان بیماری وزوز گوش یک خانم جوان 35 ساله چنین نوشته اند:

" در حدود چهار سال پیش خانم جوان 35 ساله ای به اینجانب مراجعه نمود و گفت: مدت 3 سال است که گوش راستش بشدت سوت می زند- وی فقط یک فرزند داشت- و در آزمایشات کمی چربی کلسترولش بالا بود- قیافه ای گندمگون تا کمی تیره رنگ داشت و بدلیل بیماری زجر آور دائمی اش(احساس صدای سوت ممتد در گوش راست) و عدم توفیق پزشکان معالجش هم در تشخیص و هم در درمان بیماری کم کم دچار افسردگی شده بود. خوب دقت کنید! از من فقط تشخیص مریضی اش را می خواست نه درمان آن را! عین عبارت سوال او را می آورم:

آقای دکتر سه سال است که گوش راستم صدا می دهد و هیچکس تا حالا نفهمیده من چمه؟ به شوخی به او گفتم( در حالیکه به طور حتم علت درد او را می دانستم):

اگر من به تو بگویم چته ، خودت می تونی خودتو درمان کنی!! بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد و ...

ماجرا از این قرار بود که :

1-    بیمار حدود 5/3 سال پیش از آن دچار کیست تخمدان راست شده بود  پزشکان معالج وی ، تخمدان راست او را جراحی و تخلیه کرده بودند و چند ماه بعد از این عمل جراحی ، گوش راست او دچار آسیب و شنیده شدن صدای سوت ممتد شده بود.

2-    بنده اصلا ً از جراحی وی خبری نداشتم و حتی زحمت سؤال کردن آنرا به خودم نداده بودم ولی...

3-    می دانستم که علم پزشکی ، یک ارتباط عروقی و خونی بین گوش راست از طرفی و کلیه راست ، تخمدان راست و و نیمه راست رحم از طرف دیگر وجود دارد لذا...

4-    براحتی به بیمار فهماندم که ما پزشکان درد تو را به لطف حق می دانیم و درمان تو را نیز به اجازه ی حضرت ربوبی می دانیم ، بهمین دلیل با کمال تعجّب وی که تا کنون همه ی دو خط شرح حالش را خودش گفته بود و من بجز آن شوخی کوتاه حتی هیچ سؤالی به عنوان شرح حال گیری از او نکرده بودم!! با قدرت و اطمینان تمام دهان باز کردم و به او گفتم:

5-    چه موقع تخمدان راستت را عمل کرده ای؟ به من گفت:

6-     مگر می دانی که من تخمدان عمل کرده ام؟!

7-    گفتم: آری!

8-    ....در اثر عمل جراحی به احتمال قوی تخلیه ی خون و چربی و مواد زاید از عروق وریدی و لنفاوی تخمدانی راست دچار اشکال شده بود و لذا بدلیل ارتباط این عروق با گوش راست ، مواد زاید در گوش مزبور اختلال ایجاد کرده و کارکرد عصبی گوش را تحت الشعاع خود قرار داده بودند."

بله! ناخوش خر خورده بود و هیچ پزشکی هم در دنیا نتوانسته بود تشخیص بدهد اما بوعلی سینای زمان با چشمان تیزبین خود ، پالان باقی مانده از خر مرحوم را با اشعه ی فراصوت چشمانشان مشاهده فرمودند و بیمار هم تعجّب کرد و ایضا ً اشک در چشمانش حلقه زد!!!!

واقعا ً آدم نمی داند که این سیستم بی در و پیکر آموزشی در این کشور چگونه مدرک بی زبان پزشکی را به این آدم داده تا با این قصه پردازی ها و چاخان های شاخ دار ، شعور مردم را به بازی بگیرد!

کسی هم نیست بگوید آخر مرد حسابی! تخمدان راست چه ربطی به گوش راست دارد!؟ در کجای علم پزشکی به ارتباط بین عروق خونی گوش راست و تخمدان راست و نیمه ی راست رحم اشاره شده که شما ادّعا می کنید در علم پزشکی اثبات شده که چنین ارتباطی هست!؟ بر فرض محال هم که چنین ارتباطی باشد- که نیست- ، شما مگر سونوگرافی سرخود! یا آنژیوگرافی سرخود! هستید که با یک نگاه به بیمار متوجه شده اید که بیمار تخمدان راستش را عمل کرده و مواد زائدی که قرار بوده از راه تخمدان دفع شود در گوش راست ایشان انباشته شده!؟

شمایی که هنوز بدیهی ترین نکات نگارش فارسی را نمی دانید و به جای استفاده از «ویرگول» ، دم به دقیقه از خط فاصله استفاده می کنید آخر چه می فهمیدکه وزوز گوش یعنی چه!؟

شمایی که برای بیان دیالوگ ها از شماره گذاری استفاده می کنید آخر چطور اجازه ی طبابت برای این ملّت درمانده را پیدا کرده اید!؟

آخر در کجای دنیا رسم است که بعد از علامت نقل قول(:) عدد بنویسند و بعد جمله ی نقل قول شده را ذکر کنند؟

آخر از کجای جمله ی  " اگر من به تو بگویم چته ، خودت می تونی خودتو درمان کنی" نکته ی طنزآمیز استنباط می شود که شما به عنوان شوخی از آن استفاده کرده اید و بیمارتان هم به جای آنکه در برابر این شوخی بامزه! لبخند بزند به گریه افتاده و اشک در چشمانش حلقه زده و ...!!!؟

طرفه آن که وزوز گوش ، یکی از پیچیده ترین بیماری های پزشکی است که هم در تشخیص و هم در درمان ، پزشکان را به ستوه می آورد. از مشکلات تیرویید و بالا رفتن چربی خون و تجمع موم و آسیب عصب شنوایی گرفته تا عوارض داروهای مختلف و کم خونی و ... می توانند باعث ایجاد وزوز گوش شوند اما حضرت آقا به علت اتّصال به غیب ، بدون گرفتن یک شرح حال کامل و حتی بدون معاینه ی گوش ،  دو دستی به تخمدانی چسبیده که در هیچ یک از متون پزشکی به عنوان عامل ایجاد وزوزگوش معرفی نشده است!!

اینکه گفتم داستان ، تکرار همان داستان «ناخوش خر خورده» است می باشد پر بیراه نبود زیرا ایشان در تمام کتاب اکثر بیماری ها را یا به «تخمدان» نسبت داده  و یا به «کم خونی ارثی» و حتی مدّعی شده که گاهی در آزمایشات بیمار هیچ نکته ای دالّ بر وجود چربی یا اسید اوریک وجود ندارد اما بیمار را می بایستی با داروهای پرعارضه ای مانند «آتورواستاتین» یا «آلوپورینول» درمان کرد! سند می خواهید؟ بفرمایید! این هم عین جملات حضرت اجل در صفحه ی 31 جلد دوم کتاب آبگوشتی «شناخت طبایع»:

" اینجانب بارها و بارها اتفاق افتاده است که بیمارانم را با وجود آزمایشات شفاف و پاکیزه(آزمایشات بی عیب) با قرص های آتورواستاتین و یا آلوپورینول بلافاصله درمان نموده و بیمارانم را بعد از گذشت چندین سال زمینگیر بودن و دردهای شدید مفصلی( زانو درد، درد لگن یا مچ پا) براحتی از درد نجات داده ام و هم اکنون حتی عصاهایشان را کنار گذاشته به قسمی که خریدهای منزل و کار روزمره شان را خود شخصا ً انجام می دهند!"

مثلا ً قرار بود طب سنّتی به کمک عقلای قوم بیاید تا این ملت معتاد به دارو را  از دست تجویز بی رویه و فروش بی ضابطه و مصرف بی قاعده ی سموم شیمیایی مسمّا  به دارو نجات دهد آن وقت حضرت اجل! با این سواد زپرتی به اسم طب سنّتی ، قرص های خطرناکی مانند آتورواستاتین و آلوپورینول را بی هیچ دلیل و منطقی می بندد به ناف کسانی که در آزمایششان نه چربی بالایی وجود دارد و نه اسیداوریک بیش از اندازه ای!!

 مأخذ: طب لعنتي


برچسب‌ها: شناخت طبایع, دكتر علی اکبر ولایتی, استاد, خیراندیش
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 13:56  توسط روان  | 

نقدی بر دکتر ابوالحبیب(قسمت اول)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

فرد دیگری که از کتب جناب «مهندس خدادادی» نهایت استفاده را برده شخصی است به نام «سید علی ابوالحبیب» که از شاگردان «حسین خیراندیش» معروف به «استاد!! خیراندیش» است. البته در اثبات مراتب علمی ایشان همین شاگردی در محضر «استاد!!خیراندیش» کفایت می کند اما آنهایی که می خواهند بیشتر با مقامات علمی و سیر و سلوک بوعلی سینا گونه ی ایشان در حوزه ی طب آشنا شوند بهتر است که زندگی نامه ی این نابغه ی دوران و بوعلی سینای زمان را از زبان خودشان بشنوند:

" در محله هاشمی در خانواده ای مذهبی چشم به این چهان پر از شگفتی باز نمودم.گل آذین محفلمان نام اهل بیت. چون همسالانم در کنار تحصیل به بازی مشغول بودم. دنیا برایم به بازی با توپ خلاصه می شد. اما رسم نامهربان روزگاران ناگهان تاریکی سرنوشت را هویدا ساخت. مرگ پدر.... خانه سیاه پوش شد. نوای قرآن در جای جای خانه به گوش می رسید و هر روز که می گذشت سختی زندگی برایمان ملموس تر و مادر آبروداری می کرد. پس بر آن شدم بار مسئولیت را در کنار برادرم بر دوش گیرم و مادرم را شاداب کنم . پس بعد از کار ، تازه تحصیل شروع می شد. خستگی کار و چروک پیشانی مادر  انگیزه ای بود برای تحصیل. دبستان، راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشتم. آرزویی با خود داشتم ، مادرم را شاد بنمایم. پس قبولیم در دانشگاه سببی شد برای دیدار لبخند شادمانی بعد از مدت ها تلخی و سختی. کماکان خرج تحصیل را بر دوش می کشیدم. اواسط تحصیل بود که خاک وطن را مورد تجاوز بیگانگان دیدم ، مگر می شود ما باشیم و خاک وطن زیر چکمه های بیگانه باشد. پس بوسه ای بر پیشانی مادر ، عازم جبهه های نبرد شدم و تا لحظه آخر جبهه را جهت نزدیکی با خدا و خدمت به وطن دریافتم، براستی این خطه مملو از هنرمندانی بود که به خون خویش نقش ایثار و جان فشانی را بر این خاک مقدس به تصویر می کشیدند. پس تا آخرین روزهای جنگ در آنجا ماندم و بعد پایان یافتن جنگ نگاهم را به میهن به گونه ای دیگر یافتم. کشورم ایران نیاز به مردانی داشت که عرصه دانشگاه را برای شکوفایی ایران انتخاب کرده اند.

پس به سختی درمانگاهی احداث کردم و بواسطه عشق به داروهای گیاهی نام آنرا ریحان برگزیدم و چهارشنبه ها را وقف سپاس از خدایم کردم .

در مسیر سرنوشت با یاری همراه شدم و همدم و مشوقی برای تلاش مضاعف . اما بر سر سفره ای بزرگ شده بودم که یادش بخیر پدر همیشه از وصف کتاب می گفت پس در کنار کار، تالیف کتاب ها را نیز شروع کردم از شناخت طبایع گرفته تا خودآموز گیاهان دارویی و....

ریحان شمعی شد برای گرد آمدن آنانی که به تلاش می اندیشند اینک دیگر تنها نبودم. افرادی پرتلاش و خستگی ناپذیر.در میانه راه سرنوشت مردی را دیدم پر تلاش او نیز هدفی والا در ذهن خویش داشت استاد خیر اندیش چون معلمی دلسوز به هدفی والا «موسسه تحقیقات حجامت» رهنمونم کرد  . بنابراین تدریس را ویژه عاشقان طب سنتی آغاز نمودم.

توام با نگارش کتاب مقالاتی را در مجلات و رسانه های جمعی چون سیمای جمهوری اسلامی و جراید از جمله کارهای اینجانب می باشد.

لازم به ذکر می دانم هر آنچه امروز برداشت می کنم حاصل نگاهی می باشد که به مردان بزرگ ایران زمین داشتم ، مردانی چون استاد خیراندیش و دکتر ولایتی

 بدنبال تحصیل به ارمنستان گام نهادم رشته دکترای طب سنتی ، گویی همه احساس و تلاشم جهت مکتب پر محتوای طب سنتی می باشد."

آنچه که خواندید عین جملات نگاشته شده توسط این شریعتی دوران و بوعلی سینای زمان در سایت شخصی حضرتشان بود!!

شما خوانندگان گرامی را نمی دانم! ولی بنده حقیقتا ً تحت تأثیر قرار گرفتم و اشک از گوشه ی چشمانم سرازیر شد! البته نه به خاطر زندگی نامه ی تراژدیک ایشان بلکه به خاطر انهدام کامل دستور زبان و ادبیات فارسی در این زندگی نامه !!!!

علی ایّ حالٍ حضرت ایشان به جهت آشنا کردن ملت شهید پرور ایران با کشفیاتشان در حوزه ی طب چندین به اصطلاح کتاب را روانه ی بازار نشر فرموده اند که یکی از کتب گرانسنگ!! حضرتشان را به عنوان نمونه ای ناچیز از علم لدنی شان در این مقال مورد نقد قرار خواهم داد! کتابی به نام«شناخت طبایع» که به خاطر اهمّیت آن به صورت ذومقدمتین!! منتشر شده و «استاد!! حسین خیراندیش» و «استاد!!علی اکبر ولایتی» همزمان بر آن مقدمه نوشته اند! از آن مقدمه های ابن خلدونی!

این فرد در جلد نخست کتاب «شناخت طبایع» حتی روی همکار و هم سنگر خود جناب «دکتر کرد افشاری» و شرکا را نیز سفید کرده و به جای رونویسی از پاراگراف های کتاب «پانزده روز تا سلامتی» به رونویسی بخش اعظم این کتاب پرداخته به طوری که صفحات 30 تا 119 جلد اوّل کتاب «شناخت طبایع» طابق النعل بالنعل از روی صفحات 67 تا 307 کتاب «پانزده روز تا سلامتی» نسخه برداری شده و این رونویسی آنقدر ناشیانه است که در آن حتی فعل و فاعل نیز عوض نشده و کلماتی مانند «خورشت!!» نیز به همان صورت اصلی به نگارش درآمده است!!!!

جالب اینجاست که جلد اوّل کتاب خورشتی!«شناخت طبایع» تنها 160 صفحه متن اصلی دارد که 90 صفحه ی آن از کتاب «پانزده روز تا سلامتی» به سرقت رفته و مابقی آن نیز از روی جزوه های مزاج شناسی «استاد!!خیراندیش» نسخه برداری شده است!! حالا اینکه نویسنده در این وسط چکار بوده بماند اما خوانندگان محترم اگر از سرنوشت نویسنده اطّلاعی در دست دارند می توانند به نزدیکترین پاسگاه انتظامی اطّلاع دهند و اینجانب را از نگرانی برهانند!!!

نویسنده ی کتاب خورشتی«شناخت طبایع» حتی آنقدر به خود زحمت نداده که اشتباهات موجود در کتاب «پانزده روز تا سلامتی» را اصلاح نماید و همان حرف های غلط را در باب سرد بودن طبع کره  و ... تکرار کرده و علی رغم تمامی این اشتباهات کودکانه مدّعی مزاج شناسی هم شده و برای تعیین مزاج نیز دستورالعمل ارائه فرموده است!!

اینجانب در این قسمت فقط به مقوله ی تقلید نویسنده ی کتاب خورشتی«شناخت طبایع» پرداختم و گرنه این کتاب آنقدر سرشار از سخنان بی اساس و غیر علمی است که از بیخ و بن ارزش نقد ندارد هر چند که به عنوان نمونه ای کوچک پاره ای از سخنان این فرد در روزهای آینده مورد نقد واقع خواهد شد.

من برای دکتر کرد افشاری و شرکا و حتی برای مدّعی کم سواد کشف طب قرآنی متأسف نیستم چرا که از بضاعت علمی و بهره ی هوشی این جماعت بیش از این انتظار نمی رود اما نمی دانم چرا جناب«دکتر ولایتی» بر چنین کتاب سخیفی مقدمه نوشته و اعتبار سیاسی خود را به خطر انداخته اند! جناب «دکتر ولایتی» در مقدمه ی کتاب «شناخت طبایع» در صفحه ی 5 چنین فرموده اند:

" مجموعه ی سه جلدی کتاب «شناخت طبایع» که به همت آقای دکتر ابوالحبیب آماده شده است منبع خوب و قابل اعتمادی برای دانش پژوهان ، دانشجویان پزشکی ، پزشکان عمومی و حتی متخصّصین داخلی می باشد تا با نظریات طب سنّتی ایران در زمینه ی شناخت طبایع و نحوه ی برخورد با بیماران مبتلا به بیماری های داخلی آشنا شوند"

حال با توجه به محتوای سخیف کتاب خورشتی «شناخت طبایع» جای آن است که «دکتر ولایتی» بفرمایند که بر چه اساسی چنین سخنان بی اساسی را بیان فرموده اند!؟ اگر جناب دکتر ولایتی این کتاب کذایی را پیش از مقدمه نویسی مطالعه کرده اند که باید به حضورشان عارض شوم بهتر است طب را ببوسند و کنار بگذارند و کلید اتاق گروه طب سنّتی و طب اسلامی فرهنگستان علوم پزشکی را نیز به فرد باسوادتری بسپارند! که دست کم بتواند بلغم و سودا را از یکدیگر تشخیص دهد و اگر کتاب را نخوانده اند بهتر است توضیح دهند چگونه بر کتاب نخوانده مقدمه نوشته اند و از همه بدتر آن را به عنوان منبع خوب و قابل اعتماد معرفی فرموده اند!!


مأخذ: طب لعنتي


برچسب‌ها: شناخت طبایع, ذومقدمتین, استاد حسین خیراندیش, استاد علی اکبر ولایتی
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 13:46  توسط روان  | 

نقدی بر دکتر کرد افشاری


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

تا کنون با ارائه ی شواهد و مدارک کافی اثبات شد که طب موسوم به قرآنی هیچ گونه اساس علمی ندارد و بیشتر ناشی از توهّمات یک فرد بی سواد است که گمان کرده با خواندن پیشگفتار چند جلد کتاب پزشکی و چند آیه قرآن می تواند در میدان مرد افکن طب رجزخوانی کند!



برچسب‌ها: پزشک بی سواد, دکتر حوریه محمدی کناری, دکتر سید سعید اسماعیلی, تغذیه در طب ایرانی اسلامی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 10:24  توسط روان  | 

نقدی بر طب قرآنی و کرامات جمشید خدادادی(قسمت نهم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

درمان های شگفت!!

 جناب مهندس «جمشید خدادادی» معروف به «استاد!خدادادی» و ایضا ْ «دکتر! خدادادی» و گاهی هم «پروفسور!!خدادادی»  نه تنها انقلابی در حوزه ی تشخیص پزشکی ایجاد کرده بلکه در حوزه ی درمان نیز چنان طب مدرن و سنّتی را کن فیکون فرموده که دیگر نه تنها هیچ بیماری نیاز به دارو و جراحی نخواهد داشت بلکه حتی بساط عینک فروشی ها را نیز می بایست در کشور برچید چرا که حضرت ایشان دوربینی ، نزدیک بینی و حتی آستیگماتیزم را نیز با استفاده از روش های طب قرآنی شفای کامل می دهند! ایشان در کتاب «عسل درمانی» روش های درمانی یکسانی را پیشنهاد فرموده که مثل «نوشدارو» قادر خواهد بود هر مریضی را با هر مرضی بهبود بخشد.

 به عنوان مثال برای درمان «ناخنک چشم» که در طب مدرن و طب قدیم جز جراحی درمان قطعی دیگری ندارد چنین درمانی را در صفحه ی 519 کتاب «عسل درمانی» پیشنهاد فرموده اند:

"روش طب قرآنی برای بهبودی:

1-    نداشتن یبوست مزاج(روزانه دو بار اجابت مزاج)

2-    روزی 6 لیوان مصرف مایعات به خصوص آب( نیم ساعت قبل و دو و نیم ساعت بعد از غذا)

3-    عصبی نشدن و حرص نخوردن و نداشتن استرس و اضطراب روزانه.

4-    سالم بودن سیستم گوارش ، خوب جویدن غذا و رعایت آداب غذا خوردن.

5-    روزانه 2 تا 3 حبه سیر خام به صورت ریز خرد شوند و دو و نیم ساعت بعد از غذا با یک لیوان شربت عسل قورت داده شود.

6-     روزانه 2تا 3 بار و هر بار 2تا 3قطره شربت عسل و لیموترش تازه در هر چشم چکانده شود

7-    استفاده از غذاهای گیاهی به مدت 2تا3ماه و رعایت برنامه منظم در غذاخوردن و استراحت کردن

8-    نفس کشیدن عمیق و انجام نرمش و ورزش روزانه که مناسب وضعیت جسمانی بیمار باشد"

درباره ی درمان بیماری داء الثعلب (Alopecia areata) نیز که در آن در قسمت هایی از بدن مانند موی سر و موی صورت قسمت هایی مثلا ً به اندازه ی یک سکه دچار ریزش کامل مو می شود در صفحه ی 484 همین کتاب روش درمانی زیر را پیشنهاد فرموده است:

"روش طب قرآنی برای این بیماری:

1-    از غذاهای مضر و ممنوع استفاده نشود

2-    به بیمار توصیه می شود که بیشتر از غذاهای گیاهی استفاده کند

3-    بهتر است که بیمار ورزش و نرمش و فعالیت های فیزیکی مناسب داشته باشد

4-    بیمار روازنه چند قاشق غذاخوری جوانه ی گندم تازه را همراه با سالاد فصل با لیموترش تازه و روغن زیتون بکر استفاده کند

5-    استفاده از سبزیجات و میوه جات تازه فصل به بیماران توصیه می شود

6-     بیمار بهتر است که روزانه حداقل دو بار اجابت مزاج داشته باشد

7-    داشتن برنامه ی مدوّن و منظّم و استفاده از غذاهای مناسب و عدم استفاده از غذاهای ممنوع و مضرّ موجب بهبودی این بیماری می شود.

در باب درمان نوعی سرطان به نام «لمفوم هوچکین» نیز در صفحه ی 301 می نویسد:

" روش طب قرآنی: برای پیشگیری و بهبودی این بیماری پیشنهاد می شود:

1-    بیمار از مصرف کلیه ی غذاهای سرد پرهیز نماید.

2-    بیمار از داشتن یبوست مزاج جدّا ً پرهیز نمیاد تا دچار درد و بی قراری نشود

3-    بیمار روزانه 4تا 5 لیوان شربت عسل و زنجبیل و زعفران را در طول روز استفاده نماید

4-    بیماران بهتر است همراه غذا از زنجبیل تازه استفاده کنند که بسیار مؤثّر است.

5-    بیماران از مصرف گوشت قرمز و لبنیات و تخم مرغ و سایر فرآورده های حیوانی خودداری نمایند

6-     بیماران روزانه چند لیوان دم کرده ی هل ، دارچین ، زعفران و زنجبیل بنوشند.

7-    استفاده از شیرینی جات طبیعی مانند عسل ، خرما ، توت خشک و مویز و انجیر برای این بیماری بسیار مفید است و انرژی لازم را به بیمار می دهد

8-    بیماران روزانه 2تا 3 لیوان قدومه ی شیرازی بنوشند(2قاشق مرباخوری را در یک لیوان آب جوش ریخته بعد از لعاب دادن با یک قاشق عسل استفاده شود)

9-    بیماران روزانه چند قاشق غذاخوری معجون جوانه ی گندم را مورد استفاده قرار دهند.این معجون برای این دسته از بیماران بسیار مفید است و کسالت و بی حالی و بی قراری بیمار را برطرف می کند.

10- داشتن آرامش و بینش مثبت کمک بزرگی به بیمار می کند.بهتر است که این گونه بیماران برای بهبودی هر چه سریع تر به مناطق خوش آب و هوا برند و به نرمش و ورزش بپردازند!!"

من در این جا به عنوان نمونه فقط سه گل از این گلستان خوش عطر و بو چیدم تا شما نیز با اعجاز جناب مهندس در درمان طیفی وسیع از بیماری های مختلف آشنا شوید و مشاهده کردید که با به کارگیری این روش های بدیع دیگر هیچ نیازی به بیمارستان و پزشک نیست. بیمارهای گوناگونی مانند قوز قرنیه ، آستیگماتیسم ، ناخنک ، برص ، وبا ، صرع ، اسکیزوفرنی ، واریس و  حتی سرطان های کشنده ای مانند لمفوم هوچکین ، لوکمی ، سرطان پروستات و بسیاری بیماری های دیگر با روش طب قرآنی کشف شده از جانب حضرت مهندس قابل درمان است. با این روش دیگر هیچ نیازی به آزمایشگاه ، داروخانه ، پزشک عمومی ، متخصص داخلی ، متخصص گوش و حلق و بینی ، جراح عمومی ، متخصص ارتوپدی و ... وجود ندارد! حتی نیازی به عینک ساز هم نیست! فقط کافی است بیمار به سه چیز دسترسی داشته باشد:

1-    آب!

2-    عسل!

3-     مستراح!!!

با دسترسی به این ثلاثه ی غساله! و با مصرف مقداری میوه جات و سبزی جات تازه و پرهیز از غذاهای حیوانی هر بیماری می تواند خودش در آشپزخانه ی منزلش هر نوع سرطانی را درمان کند!

آنچه تا کنون بیان شد تنها بخشی از همه ی واقعیت طبّ من درآوردی موسوم به طب قرآنی بود! طبّی که مبتنی بر کشفیات(کشکیات) یک فرد بی سواد است که نه قرآن را فهمیده و نه طبّ مدرن را و ایضاً نه طبّ سنّتی را!! کسی که با استفاده از خلاء گشاد قانونی در مملکتی که هیچ چیز در جای خودش نیست تکیه بر جای بزرگان زده و گزافه گویی می کند و علی رغم دخالت های بی جا در امور پزشکی تازه دو قورت و نیمش نیز باقی است که هیچ دخالتی در پزشکی نکرده و در صفحه ی 37 کتاب «پانزده روز تا سلامتی»چنین فرموده است:

" به نظر این حقیر اگر بنده ی غیرپزشک دارویی مانند استامینوفن یا بروفن را برای بیماری تجویز کنم این دخالت در امر پزشکی است زیرا در امری دخالت کرده ام که صاحب نظر نیستم و این دوره ها را نگذرانده ام  باید جواب گو باشم"

جلّ الخالق! حالا اگر کسی مدعی کشف «تغذیه ی قرآنی» می شد و چنین جمله ای می گفت باز جای تعجب نداشت اما عجبا که فردی مدّعی کشف(کشک) طبّ جدیدی به نام «طبّ قرآنی» می شود و در عین حال ادعا دارد که من در امور پزشکی دخالت نکرده ام!  کسی هم در این خراب شده پیدا نمی شود که بپرسد پس قرار است شما چکار کنید که دخالت در امر پزشکی محسوب شود؟ آیا شما حتماً باید با ارّه ی آهن بر و کارد میوه خوری عمل جراحی قلب باز انجام بدهید تا آن را دخالت در امور پزشکی فرض بفرمایید؟ آیا این همه مزخرف گویی و مزخرف نویسی در کتاب ها و سخنرانی ها دخالت در امور پزشکی محسوب نمی شود؟ آیا وقتی شما برای درمان بیماری«وبا» که بدون سرم درمانی اصولی می تواند تنها در عرض چند ساعت آدمی به اندازه ی یک کرگدن را به کام مرگ بفرستد عسل و خاکشیر تجویز می کنید دخالت در امر پزشکی نکرده اید؟ آیا وقتی شما در کتاب مهمل «عسل درمانی» برای بیماری «مخملک» نکتار هلو و عسل و یخ تجویز می کنید با خود نمی اندیشید که ممکن است یک احمق فریب این سخنان را بخورد و کودک مبتلا به مخملک خود را به جای درمان با پنی سیلین با هلو و عسل درمان کند و کودک دچار تب روماتیسمی شود و دریچه های قلبش تخریب گردد؟ آیا  گمان نمی برید اگر همان احمق قبلی بخواهد تب 39 درجه ی کودک معصوم خود را با نکتارهلوی جنابعالی کنترل نماید ممکن است منجر به تشنج کودک گردد؟ شما نسخه ی عسل و لیموترش و زنجبیل را بر روی چند بیمار مبتلا به تب مالت آزمایش کرده اید و پاسخ مثبت گرفته اید که به همین راحتی برای درمان یک بیماری بسیار پرعارضه چنین نسخه ای می پیچید؟ آیا شما اصلاً می دانید تب مالت خوردنی است یا نوشیدنی یا اینکه در جیب جا می شود یا نمی شود؟ وقتی که شما آنقدر بی سواد هستید که گمان می کنید در محیط کشت میکروب ها از شکلات خوردنی استفاده می شود چگونه به خود اجازه می دهید برای سرطان و بیماری MS نسخه بپیچید؟

علی ایّ حالٍ اینها که گفتم و نوشتم تنها یک هزارم آن چیزی است که در واقعیت می گذرد! اینکه ایشان در به اصطلاح کلاس های آموزشی شان چه می گویند و چه می کنند بماند برای فرصتی دیگر! اما به راستی اگر اینها دخالت در پزشکی نیست پس دخالت در چیست؟ دخالت در ستاره شناسی؟ دخالت در جنگل داری؟ دخالت در دامپزشکی؟ یا دخالت در پرورش میگو؟

بهتر است بار دیگر جمله ی تاریخی جناب مهندس  را با هم مرور کنیم:

"" به نظر این حقیر اگر بنده ی غیرپزشک دارویی مانند استامینوفن یا بروفن را برای بیماری تجویز کنم این دخالت در امر پزشکی است زیرا در امری دخالت کرده ام که صاحب نظر نیستم و این دوره ها را نگذرانده ام  باید جواب گو باشم"

این جمله اگر چه در عمل صد در صد کذب است اما نشان می دهد که جناب مهندس نیز مانند سایر عقلای قوم به این اصل بدیهی معترف است که اگر کسی در امری صاحب نظر نباشد و دوره ای را نگذرانده باشد نباید در آن امر دخالت کند!

اکنون با توجه به اینکه ایشان «طب قرآنی» را تلفیقی از طب قدیم ، طب جدید و قرآن می داند باید به این سؤال پاسخ دهند  که حضرتشان  در کدام یک از این سه حوزه صاحب نظر است؟ در طب قدیم؟ در طب جدید؟ یا در قرآن؟

بنده حاضرم در هر زمان و مکانی در برابر این فرد کم سواد مدّعی طب قرآنی حاضر شوم و سه کتاب «قرآن کریم» ، «القانون فی الطب» و نیز «اصول طب داخلی هاریسون» را در مقابل ایشان بگشایم و از ایشان بخواهم که از روی کتب مذکور به صورت تصادفی چند سطر را انتخاب کرده و قرائت کند و به تعداد سطوری که درست بخواند اجازه خواهم داد که در محاسن بنده تف بیندازد!! اما اگر این فرد کم سواد که با تحریف گسترده ی قرآن و طب سنتی و طب مدرن عوام الناس احمق را فریفته و کاسبی راه انداخته است نتوانست از پس این امتحان ساده بر آید باید به بنده اجازه دهد سبیل مبارکش را به واجبی ببندم تا درس عبرتی باشد برای همه ی آنهایی که دین و قرآن و جان مردم را دستمایه ی کسب نام و نان کرده اند.

اگر قرار بود که با خواندن چند صفحه ترجمه ی «فیزیولوژی گایتون» و چند خط ترجمه ی جلد اوّل «قانون» بوعلی و چند سطر ترجمه ی «قرآن» الهی قمشه ای و  رونویسی های ناشیانه از روی چند کتاب دیگر هر از گرد راه نرسیده ای محقّق و دانشمند شود که حالا می بایست ایران به جای نفت به دنیا محقّق صادر کند!!!

امروزه اگرچه لفظ دانشمند و محقّق نیز مانند بسیاری واژه های دیگر لوث شده و برای هر ننه قمری به کار می رود اما نباید فراموش کرد که بدون داشتن قدرت تجزیه و تحلیل حتی خواندن میلیون ها جلد کتاب نمی تواند کسی را محقّق یا دانشمند کند! شما ویل دورانت را ببینید! این آدم واقعا ً در مطالعه یک اعجوبه بوده به گونه ای که از وسعت اطلاعاتش انسان در عجب می ماند. با این وصف استاد شهید مرتضی مطهری درباره ی  «ویل دورانت»  می فرماید که این آدم شبیه به یک انبار کتاب بوده یعنی فقط در ذهنش کتاب روی هم تل انبار کرده بدون آنکه قدرت تجزیه و تحلیل داشته باشد و چقدر این بیت زیبای شیخ اجل محلّ تأملّ است که در گلستان می فرماید:

نه   محققّ    بود    نه    دانشمند            چارپایی    بر    او   کتابی   چند!

آن  تهی  مغز  را  چه علم  و  خبر            که  بر  او  هیزم  است  یا  دفتر!

وقتی که آدمی مانند ویل دورانت با آن همه مطالعه چیزی است شبیه به یک انباری دیگر حساب کار مابقی افراد که در تمام عمرشان فقط چهار جلد کتاب خوانده اند معلوم است!!

در اینجا نقد مختصر طب من در آوردی موسوم به«طبّ قرآنی» به پایان می رسد و مطمئنا ً بسیاری از خوانندگان که تا دیروز سخنان کذایی این شخص را علمی و منطبق بر طب مدرن و سنّتی و قرآن می دانستند با خود می اندیشند که ازچه فاجعه ای بی خبر بوده اند! اما این عزیزان باید بدانند که این سخنان سقیم و برداشت های عقیم به هیچ وجه بیانگر عمق فاجعه نیست!

عمق فاجعه آنجاست که یکی از اعضای «کمیته ی طب اسلامی و طب سنّتی فرهنگستان علوم پزشکی» به نام دکتر«مؤذن جامی»  برای کتب حضرت مهندس مقدمه می نویسد و با ایشان بر سفره ی پر مائده ی «طب قرآنی» می نشیند!!!

عمق فاجعه آنجاست که برخی از حکمای جدیدالتأسیس طب سنتی مانند «دکتر! علی ابوالحبیب» و دکتر« کرد افشاری» برای نگارش کتاب های گرانسنگ!!! خود از سخنان این حضرت عینا ً استفاده کرده و حتی در برخی موارد حتی زحمت عوض کردن فعل و فاعل را نیز به خود نداده اند!!!!


مأخذ:طب لعنتي


برچسب‌ها: تشخیص پزشکی, طب قرآني, ناخنک چشم, کمیته ی طب اسلامی و طب سنّتی فرهنگستان علوم پزشکی
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 10:13  توسط روان  | 

نقدی بر طب قرآنی(قسمت هشتم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

در این مقال بهتر است بار دیگر هر سه استدلال دندان شکن جناب «مهندس خدادادی» معروف به «دکتر!خدادادی» و نیز «استاد!خدادادی» و گاهی نیز «پروفسور!! خدادادی»  را  در باب گیاهخوار بودن انسان به نقل از صفحه ی 119 چاپ دهم کتاب «پانزده روز تا سلامتی» با هم مرور کنیم و سپس به طور جداگانه هر یک از این استدلال های عالمانه!!! را مورد نقد قرار دهیم:


 


برچسب‌ها: گياهخواري, گوشتخواري, دندان ها, معده
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 10:4  توسط روان  | 

نقدی بر طب قرآنی(قسمت هفتم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

البته کشفیات جناب مهندس «خدادادی» معروف به «استاد!خدادادی» و ایضا ْ «دکتر! خدادادی» و گاهی هم «پروفسور!! خدادادی»  از این آیات فقط به موارد مورد اشاره ختم نمی شود بلکه حضرتشان از آیات سوره ی مبارکه ی «عبس» نتیجه گرفته اند که انسان در اصل گیاهخوار است!!! ایشان در صفحه ی 120 کتاب «پانزده روز تا سلامتی» در باب این کشف مهم در دنیای تفسیر و ایضاً طب چنین فرموده اند:


برچسب‌ها: پانزده روز تا سلامتي, سوره عبس, هرم غذايي, گياهخواري
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 10:0  توسط روان  | 

نقدی بر استاد! خدادادی و طب عجیب قرآنی(قسمت ششم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

اکنون که ابرهای مغالطه از روی خورشید حقیقت کنار رفت خوانندگان گرامی می توانند به اشتباهات دیگر جناب مهندس نیز در این مقال واقف شوند.به عنوان مثال ایشان فرموده اند که :

" ... ثالثا ً از این مواد پنج گانه هیچ نامی در آیات سوره ی عبس به میان نیامده است! این در حالی است که غذای اکثریت مردم را همین گونه غذاها تشکیل می دهند "

حتی اگر «آبگوشت» و«شکلات» را هم همین آبگوشت و شکلات خودمان فرض کنیم که صد البته چنین نیست ولی باز هم این ادعا کاملاً گزافه و کذب است که غذای اکثریت مردم از «آبگوشت» و «شکلات» و «خون» و «آگار» و «بلادآگار»تشکیل می شود!! البته به استثنای «دراکولاها» و آدم خوارهای قبایل شاخ آفریقا!!!



برچسب‌ها: سوره عبس, آبگوشت, شكلات, خون
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 9:52  توسط روان  | 

دلایل فیلترینگ سایت الف(نقدی بر سایت الف)


دکتر افشین احمدپور

حدود دو ماه پیش مطلب زیر را در نقد سایت الف قلمی کرده و برای دست اندرکاران کم سواد و روشنفکرنمای این سایت فرستادم و این جماعت نادان به جای تشکر مانع از ادامه ی نقدهای من بر ادعاهای روازاده شدند تا نشان دهند آروغ روشنفکری زدن چقدر آسان است و خضوع و خشوع در برابر حرف حق چقدر دشوار! به هر صورت با آنکه فیلترینگ را جز در باب موضوعاتی همچون نوشته ها و تصاویر انحراف آمیز جنسی و نیز توهین به مقدسات دینی جایز نمی دانم اما به نظر می رسد سایت الف مستحق فیلترینگ بوده است و بنده نیز در نقد خویش به نکاتی که موجب فیلتر شدن این سایت شده به درستی اشاره کرده ام. متن نقدی که دو ماه پیش برای سایت الف ارسال کردم به این شرح است:


برچسب‌ها: الف, سايت الف, فيلتر, الف فيلتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 23:5  توسط روان  | 

نقدی بر جمشید خدادادی و طب هر دم بیل قرآنی(قسمت پنجم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

تا کنون مشخص شد که خانه ی طب قرآنی از پای بست ویران است زیرا بسیاری از مفسران و بزرگان عقلاء از بیخ و بن منکر این احتمال اند که احدالناسی بتواند از ظاهر قرآن که در دست بشر است علم تجربی استخراج کند اما اگر فرض کنیم که همین قرآن ظاهری حاوی کلید تمامی علوم بشری نیز باشد باز هم این کلید در دست معصومین است که خزانه دار مخزن اسرار الهی اند نه اینکه هر ننه قمری شب بخوابد و صبح زود پس از آنکه صورتش را با فرچه و صابون لوکس کف مالی کرد و ریشش را با تیغ سوسمارنشان تراشید آچار لوله گیر به دست بگیرد و قفل مخازن علمی قرآن را بشکند و نسخه ی درمان سرطان را از آن استخراج کند!!!

حالا که تفسیر به رأی ایشان در بهره گیری از آیات قرآن برای اثبات پیش فرض های غلط  بر همگان هویدا شد وقت آن است که به سراغ میزان سواد و آگاهی حضرتشان در حوزه ی طب مدرن برویم و ببینیم در این وادی چند مرده حلاج اند!

جناب پروفسور!! خدادادی در صفحه ی ۱۴۵ کتاب سخیف «پانزده روز تا سلامتی» چنین فرموده اند:

" اگر سری به آزمایشگاه های تشخیص طبّی بزنیم می بینیم که در آن جا برای کشت انواع میکروب ها و پارازیت ها از این مواد استفاده می کنند:1- آبگوشت 2- خون 3- آگار(دو نوع جلبک سبز و قرمز که از آب های گرم گرفته می شود و نیز نوعی ژله) 4- بلادآگار 5- شکلات.

اگر این پنج نوع مواد در دسترس نباشد نمی توان میکروب ها را کشت داد.صحّت این مسأله را می توان از متخصّصین آزمایشگاه ها سؤال کرد.

ثالثا ً از این مواد پنج گانه هیچ نامی در آیات سوره ی عبس به میان نیامده است! این در حالی است که غذای اکثریت مردم را همین گونه غذاها تشکیل می دهند."

باور کنید آدمی زاده نمی داند با دیدن این سطور قاه قاه بخندد یا های های گریه کند! خنده بر اعتماد به نفس عجیب بعضی مخلوقات خدا و گریه بر حال و روز علم در این ملک ویران!!

امیدوارم که اهل فضل به خاطر نقد این چند سطر بر من خرده نگیرند چرا که هیچ آدم عاقلی چنین خزعبلاتی را مورد نقد قرار نمی دهد اما چه کنم که وقتی به تعداد دفعات چاپ کتاب «پانزده روز تا سلامتی» نگاه می کنم می بینم که تا کنون در طی سه سال ، 10 بار تجدید چاپ شده و این یعنی فاجعه ای که در طول تاریخ طب در دنیا نظیر نداشته است!!!!

بگذریم!حضرت ایشان فرموده اند که در محیط کشت برای کشت میکروب ها و پارازیت ها از «آبگوشت» و «خون» و «آگار» و «بلاد آگار» و«شکلات» استفاده می شود! از این جمله و از قراین بی شمار دیگر مشخص می شود که حضرت مهندس هنوز فرق بین میکروب ، پارازیت ، ویروس و باکتری را نمی داند و گمان می کند میکروب ها و باکتری ها دو نوع موجود گوناگون اند!! البته ایشان فقط در اینجا این خبط و خطای فاحش را مرتکب نشده بلکه در گوشه گوشه ی نوشته های گرانسنگ خویش بین میکروب و باکتری و پارازیت تفاوت قایل شده است. به عنوان مثال در کتاب «عسل درمانی» صفحه ی 92 پس از آنکه میکروب ها را جداگانه تعریف می کند در صفحه ی 93 به صورت زیر به تعریف باکتری ها می پردازد:

" باکتری ها نیز مانند میکروب ها در محیط زندگی ما انسان ها فراوان هستند..."

این در حالی است که واژه ی میکروب به هر ارگانیزم تک سلولی اطلاق می شود اعم از اینکه باکتری باشد یا قارچ یا پروتوزوآ یا حتی گیاه تک سلولی!! از طرف دیگر پارازیت(parasite) یا انگل به موجود زنده ای اطلاق می شود که برای به دست آوردن مواد غذایی از موجود زنده ی دیگری(میزبان) استفاده کند بدون آنکه به آن موجود منفعتی برساند(در رابطه ی انگلی انگل و میزبان باید از دو گونه ی متفاوت باشند). حال شما خوانندگان پس از آشنایی با تعریف میکروب و پارازیت می توانید به اشکالات بیان جناب مهندس پی ببرید. ایشان دو خبط بزرگ مرتکب شده است.نخست اینکه گمان برده میکروب و باکتری دو ماهیت متفاوت است در صورتی که میکروب در اصطلاح منطقیون یک «کلّی» است نه یک موجود خاص. درست مانند واژه ی «حیوان» که یک «کلّی»است نه نام یک جانور خاص! بنابراین جمله ی جناب مهندس که فرموده "باکتری ها نیز مانند میکروب ها در محیط زندگی ما انسان ها فراوان هستند..." درست مثل این است که کسی بگوید " گربه ها هم مانند حیوان ها در محیط زندگی ما فراوان هستند!!"

خبط دوم این است که ایشان از واژه ی «پارازیت» برداشت غلطی در ذهن داشته است زیرا اگر مقصود ایشان از«پارازیت» ، انگل های پرسلولی مانند آسکاریس باشد که باید به محضر مبارکشان عرض بدارم که انگل پرسلولی را در آزمایشگاه کشت نمی دهند چرا که بزنم به تخته آنقدر درشت و چاق و چله است که برای تشخیص آن نیازی به کشت نیست و هر آدم نابینایی هم با بهره بردن از حس لامسه می تواند آن را تشخیص دهد! و اگر مقصود ایشان از«پارازیت» همان اصطلاح «میکروپارازیت» است که شامل تک سلولی هایی مانند باکتری و ویروس و ... می شود باز هم استفاده از واژه ی «میکروب» کفایت می کند و نیازی به حشو زاید نیست!!

تا کنون اگرچه اهل فضل به کچلی های کار جناب مهندس واقف شده اند اما برای مجاب کردن خوانندگانی که زیاد در باغ نیستند نیاز به پرده برداری از فجایع دیگری وجود دارد که خوشبختانه جناب مهندس زحمت دق الباب این موضوع را نیز کشیده اند. ایشان فرموده که در محیط کشت برای کشت میکروب ها و پارازیت ها از «آبگوشت» و «خون» و «آگار» و «بلادآگار» و «شکلات» استفاده می شود و بعد هم نتیجه گرفته که چون میکروب برای رشد نیاز به این پنج ماده دارد لذا انسان نباید از این پنج ماده استفاده کند و گرنه بیمار می شود!!!!

حضرت مهندس اگر کمی با زبان انگلیسی آشنایی داشت و به جای اینکه اطلاعات ناقص خود را از روی ترجمه های ناقص کتب پزشکی کسب کند به منابع اصلی مراجعه می کرد اینگونه با رطب و یابس بافی خود را مضحکه ی خاص و عام قرار نمی داد!!

ایشان به علت ناآشنایی با مفاهیم اولیّه ی میکروب شناسی گمان برده که منظور از آبگوشت همین آبگوشت بُزباش خودمان است و مقصود از شکلات هم همین «تافی» و «آیدین میوه ای» و «شکلات های مغزپسته ای» و همین خشت کج را بنای استدلالی کرده که دیوارش تا ثریّا کج است!!

برای ورود به بحث بهتر است که در ابتدا با مفهوم محیط کشت و انواع گوناگون آن آشنا شویم. کشت باکتری برای اهداف گوناگونی مورد استفاده قرار می گیرد که یکی از این اهداف کمک به تشخیص بیماری هاست.مثلا ً در کسی که سوزش ادرار دارد برای پی بردن به نوع باکتری و تعداد کلونی های آن می توان از کشت ادرار استفاده کرد. برای کشت یک باکتری در آزمایشگاه از ظروف حاوی مواد ویژه ای استفاده می شود که محیط کشت(culture media) نام دارد. باکتری مانند هر موجود زنده ی دیگری برای زنده ماندن و رشد و تکثیر نیازهای خاصی دارد و ما برای کشت دادن باکتری ها ناگزیریم که این نیازها را برای آنها برآورده کنیم. محیط های کشت بر اساس فاکتورهای مختلفی تقسیم بندی می شوند. یکی از این فاکتورها قوام(consistency) محیط کشت است که بر این اساس به انواع مختلفی مانند محیط کشت مایع(liquid) یا جامد (solid) یا نیمه جامد (semi-solid) و ...تقسیم بندی می شود.

پس از بیان مقدمه ی فوق باید گفت که معمولا ً برای نامگذاری محیط های کشت مایع از واژه ی انگلیسی«broth» استفاده می شود. ما در زبان فارسی معادل دقیقی برای این کلمه نداریم اما برادران دیلماج ایرانی هر جا در کتب پزشکی به این واژه رسیده اند از اصطلاح «آبگوشت» برای ترجمه استفاده کرده اند و همین اصطلاح موجب شده جناب مهندس ما خیال کند که حتما ً آزمایشگاه میکروبیولوژی هم جایی است شبیه به قهوه خانه های قدیم و سفره خانه های سنّتی جدید که برای تهیه ی محیط کشت باکتری از "دیزی" و دوغ آبعلی و سنگگ خشخاشی استفاده کنند!!!!

عین همین اشتباه را جناب مهندس در باب «شکلات» هم مرتکب شده چرا که اصولاً در هیچ آزمایشگاهی از شکلات برای درست کردن محیط کشت استفاده نمی شود بلکه آنچه که ایشان را به خطا انداخته نوع خاصی از محیط کشت است که به آن در اصطلاح «شکلات آگار(chocolate agar)» می گویند. برای تهیه ی این محیط کشت خون حیوانی مانند گوسفند را حرارت می دهند تا یاخته های سرخ آن متلاشی گردد و سپس با اضافه کردن ماده ی «آگار» آن را به حالت جامد در می آورند. محیط کشت به دست آمده شکل و رنگی پیدا می کند که دقیقا ً شبیه به شکلات است و به همین دلیل هم این محیط کشت را شکلات آگار نامیده اند اما متأسفانه این احتمال دور از ذهن را نداده اند که ممکن است روزی در ایران نابغه ای پا به عرصه ی علم پزشکی بگذارد که با دیدن نام شکلات گمان کند در محیط کشت میکروب حتماً از شکلات استفاده می شود و سپس همین خیالات و اوهام را با آیه ای از قرآن که هیچ ربطی هم به شکلات ندارد ترکیب کند و طبی کشف نماید به نام طب قرآنی!!!!!

اشتباه سوم جناب مهندس این است که گمان کرده اند باکتری ها برای رشد نیازمند مصرف «آگار» هستند در صورتی که «آگار» به هیچ عنوان با چنین هدفی به محیط کشت اضافه نمی شود. آگار در حقیقت ماده ای است که در آزمایشگاه میکروبیولوژی برای جامد کردن محیط های کشت مایع از آن کمک می گیرند و اگر قرار باشد باکتری توانایی استفاده از آگار را داشته باشد و آن را مورد مصرف غذایی قرار دهد محیط کشت از حالت جامد به حالت مایع تبدیل خواهد شد و تمام زحمات آزمایشگاه به هدر خواهد رفت.

اشتباه چهارم جناب مهندس این است که محیط های کشت را با مواد تشکیل دهنده ی محیط کشت اشتباه گرفته اند.مثلا ً «بلاد آگار» ، «آبگوشت» و «شکلات» هر یک نام محیط کشت است و نه ماده ای که برای کشت باکتری استفاده می شود. برای ساخت هر محیط کشت باید به نوع باکتری دقت کرد چرا که همه ی باکتری ها برای رشد نیازهای یکسانی ندارند.برخی باکتری ها در سخت ترین شرایط رشد می کنند اما برخی دیگر طبق طبق افاده دارند و بسیار مشکل پسندند!! به همین خاطر ده ها نوع محیط کشت وجود دارد که بنا به هوازی یا بی هوازی بودن و نیازهای تغذیه ای زمین تا آسمان متفاوت اند.

صد البته بسیاری از باکتری ها در نیازهای اولیه ی غذایی با یکدیگر اشتراک دارند. مثلاً اگر محیط کشت عاری از «آب» باشد به هیچ وجه یک باکتری هم زنده نخواهد ماند و رشد نخواهد کرد. یا مثلا ً باکتری برای تأمین نیتروژن مورد نیاز خود احتیاج به مواد حاوی نیتروژن دارد که در آزمایشگاه ها برای تأمین نیتروژن مورد نیاز باکتری ها از «شیر» یا «عصاره ی گوشت» استفاده می شود. به علاوه بسیاری از باکتری ها برای رشد نیاز به «کربن» دارند که این کربن نیز از طریق اضافه کردن «گلوکز» به محیط کشت فراهم می شود.

با توجه به مواد اساسی مورد نیاز باکتری ها برای رشد می توان گفت که اگر انسان بخواهد طبق فرمایش حضرت مهندس بدن خود را محیط کشت باکتری ها نکند نه تنها باید گوشت نخورد بلکه می بایست تمام خون بدنش را هم به سازمان انتقال خون اهدا نماید و به علاوه اجازه ندهد که حتی یک قطره آب به بدن مبارکش برسد چرا که وجود آب اساسی ترین فاکتور برای رشد باکتری هاست!!!

ادامه دارد...

مأخذ: طب لعنتي

برچسب‌ها: اسرار الهی, و آگاهی, آزمایشگاه, آبگوشت
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 22:59  توسط روان  | 

نقدی بر دکتر! جمشید خدادادی و طب من در آوردی قرآنی(قسمت چهارم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)

تکنسین اسبق موتور جت جناب آقای «جمشید خدادادی» معروف به «دکتر! خدادادی» و ایضا ْ «استاد! خدادادی» و گاهی نیز «پروفسور!! خدادادی» در صفحه ی 145 کتاب «پانزده روز تا سلامتی» با ارائه ی پیش فرض هایی غلط و ناشی از تفسیر به رأی جاهلانه آیات قرآن چنین آورده است:

" نگارنده ی این سطور به لطف خدا توانسته است از این آیات گهربار قرآنی درمان برخی از بیماری های صعب العلاج از جمله انواع سرطان را کشف کند!

ممکن است برای خواننده ی عزیز این سؤال پیش آید که چطور و چگونه؟ در این رابطه توجّه خوانندگان گرامی را به نکات زیر جلب می کنم.اوّلاً باید دانست که خداوند در کتاب خود همه ی مطالبی را که مورد نیاز انسان بود بیان کرده است و در این رابطه چنین می فرماید:

« و لا رطبٍ و لا یابسٍ إلّا فی کتابٍ مبین» (انعام ،59)

و هیچ خشک و تری نیست مگر آن که در کتابی روشن ثبت است."

این چند سطر تنها مشتی است از نمونه ی خروار علم حضرت مهندس که متأسفانه از فرط جاهلانه بودن حتی ارزش نقد هم ندارد. ایشان در ابتدا مدعی کشف درمان بیماری های لاعلاج از جمله سرطان شده و در ادامه برای اثبات کشفیات خود چنان دلیل مضحکی اقامه کرده که مرغ پخته را هم از خنده روده بر می کند!



برچسب‌ها: تفسیر به رأی, کتاب مبین, علامه طباطبایی, مصباح یزدی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 20:11  توسط روان  | 

نقدی بر پروفسور!! خدادادی و طب سخیف قرآنی(قسمت سوم)

اولین عقبه ای که  طب من درآوردی موسوم به «طب قرآنی» در آن به مشکل بر می خورد بحث تعریف طب است.شاید از آنجا که بوعلی سینا تسلط بسیار زیادی بر علم منطق داشته و تعریف جامع و مانع همیشه نیازمند یک ذهن منطقی ورزیده است بتوان ادعا کرد که تعریف بوعلی از علم طب یکی از کامل ترین تعاریف این علم است که هم به صورت شعر در ارجوزه ی طبی این مرد بزرگ آمده و هم در نخستین سطور جلد نخست کتاب شریف «القانون فی الطب» به صورت نثر بیان شده است.



برچسب‌ها: تعریف طب, طب قرآنی, طبّ سنّتی, طبّ مدرن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 19:55  توسط روان  |