ناروا از بعضى ها

ناروا همان حرفهاي نادرستي است كه درسته به خورد مردم ميدهند !

نقدی بر مسعود ده نمکی(قسمت دوم)


دکتر افشین احمدپور
 

هر کس که فقط کمی اهل اندیشه و ایضا ً سینما باشد به طرفة  العینی با دیدن چند صحنه از مستندهای ده نمکی در می یابد که ده نمکی به هیچ وجه تکلیفش با خودش مشخص نیست.ده نمکی می خواهد ادای یک روشنفکر مذهبی را در بیاورد اما نه از فکر چیزی می داند  و نه مذهب را خوب می شناسد. ده نمکی فقر مطالعه دارد و این کم سوادی از لابه لای صحنه به صحنه ی فیلم هایش چکه می کند. البته این به آن معنا نیست که او فرد ریاکار یا متظاهری است! به هیچ وجه...!! ده نمکی هم مخلص به نظر می رسد و هم زحمتکش! اما وقتی که فرد مخلص و زحمت کش صاحب اندیشه ای منسجم نباشد و سواد کافی برای انجام کاری را نداشته باشد نتیجه زحمات مخلصانه اش همیشه یک فاجعه است!! ده نمکی گمان می کند که نجات بخش ایران و حتی جهان است! فکر می کند که هر کس فیلم هایش را ببیند اگر عرق خور باشد زمزم خور می شود و اگر تریاکی باشد ترک می کند و اگر فاحشه باشد عفیفه می گردد! ده نمکی گمان می کند مستندهایش تاریخ این سرزمین را عوض کرده و به قول معروف همه چیز را کن فیکون فرموده است!!

به عنوان مثال به این سؤال و جواب در مصاحبه ی حضرت ایشان با جناب «رشیدپور» دقت بفرمایید:

"- مسئولين بايد چه كار كنند كه فحشا كمتر شود؟

- وقتي فقر از دري وارد مي‌شود،‌ ايمان از در ديگر بيرون مي‌رود. اگر مسئولين بتوانند فاصله‌ي طبقاتي را در جامعه كم كنند، بسياري از اين معضلات كم مي‌شود. شايد قديم اگر اين حرف را مي‌زدم خيلي‌ها جلويم مي‌ايستادند و مقاومت مي‌كردند ولي بعد از آن خيلي از آمارها گوياي اين بود كه من درست گفتم. شعارهاي خيلي از مسئولين كشور هم رفت به سمت عدالت و عدالت‌خواهي.
- منظورتان آقاي رئيس جمهور است؟

- منظورم گفتمان غالب است. «فقر و فحشا» كاري كرد كه مسئولان دست از كلي‌گويي بردارند. يعني ما خيلي از خطبه‌هاي «عدالت خوب است» را مي‌خوانديم ولي نگفته بوديم كه اين بي‌عدالتي مي‌تواند چه عوارضي داشته باشد."

 

پیش از این گفتم که در «فقر و فحشا» ده نمکی به بدترین شیوه ی ممکن در قالب مصاحبه های متعدد و اضافه کردن مخلفاتی همچون موسیقی تند اعتراضی و مقاله خوانی درویش مسلکانه ی «میرشکاک» و بیان حدیث جعلی درباره ی تهران!! و مشتی مخلفات دیگر مخاطب را به این باور می رساند که یک روسپی در حرکت به سمت فحشا به هیچ وجه مقصّر نیست و این تنها فقر است که موجب فحشا شده است. البته در اینکه فقر یک علّت ناقصه برای فحشاست هیچ شکی نیست اما مگر قرار است که هر کس فقیر باشد تن به خودفروشی بسپارد؟!!

مخاطب معقول و مذهبی وقتی که این مستند را می بیند هر لحظه انتظار دارد که برادر هونداسوار شلمچه نگار بعثی شکار! یک جمله نیز در باب بی تقوایی و زیاده خواهی جماعت روسپی بشنود اما دریغ از یک کلمه!!

ده نمکی که به تعبیر خودش فیلم هایش را از عبادت هایش بالاتر می داند برای هر انتقادی توجیهی می تراشد و توجیه المسایل هزار جلدی اش بعضا ً حاوی احکام و فتاوای عجیبی است که جز سبز شدن شاخ بر سر مقلّدان حضرتش نتیجه ای دیگری در بر ندارد.به عنوان مثال به جملات زیر که از بیانات حضرت ایشان درباره ی مستند «فقر و فحشا» است توجه کنید:

"- يكي از دوستان سينمايي ما كه خيلي هم عليه السلام است به من گفت: مشكل تو اين است كه نتوانسته‌اي حرفت را برساني، گفتم: چه طور؟ گفت: تو در فيلمت از فاحشه‌ها دفاع كردي. گفتم: اگر اين طور درآمده كه خدا را شكر! گفت: چرا اين حرف را مي‌زني؟ گفتم: حضرت علي مي‌گويد: در حكومت اسلامي اگر خلخال از پاي پيرزن يهودي كنده شود جا دارد كه مرد مسلمان دق كند. پس مايي كه جنگيده‌ايم و نگذاشته‌ايم بيگانه با ناموس‌مان هر كاري كه دلش مي‌خواهد بكند، امروز نمي‌توانيم ببينيم كه همان بيگانه در دبي اين بلا را سر ناموس‌مان مي‌آورد."

ده نمکی به درستی به نقش غیرقابل انکار مسؤولین همیشه در صحنه! در به وجود آوردن فقر و فحشا اشاره می کند اما  در این میان هر مخاطب کودنی نیز به خوبی در می یابد که منظور جناب ده نمکی از مسؤولین فقط و فقط حضرات اصلاح طلب هستند و بس! گویی که قبل از دوم خرداد همه ی این روسپی ها مشغول تعبّد و تهجّد و پچ پچ کردن حوقله بوده اند و به ناگاه با دم شیطانی اصلاح طلبان دچار هواهای نفسانی شده  و به کارهای تنبانی! روی آورده اند.

صد البته حقیر نه از لپ آنکارد شده  جماعت اصلاح طلب خوشم می آید و نه از پیشانی ممهور به مهر کربلای حضرات اصول گرا چرا که معتقدم سگ زرد برادر شغال است و همه در لفت و لیس ، السابقون السابقون اند اما انصاف حکم می کند که در این وانفسای فقر و فحشا اگر جناب ده نمکی قصد هدایت مسلمین ایران و جهان را دارند به اندازه ی سر سوزنی نیز انصاف داشته باشند و علایق جناحی خود را مانند پیاز کله گرگی در دیزی فیلم هایشان نکوبند! زیرا به تعبیر شاعر:

گر حکم شود که مست گیرند

در شهر هر آنکه هست گیرند!

ادامه دارد...

مأخذ: طب لعنتي


برچسب‌ها: فقر و فحشا, قرار است که هر کس فقیر باشد تن به خودفروشی بسپارد, برادر هونداسوار شلمچه نگار بعثی شکار, در باب بی تقوایی و زیاده خواهی جماعت روسپي
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت 21:20  توسط روان  | 

نقدی بر ده نمکی و رسوایي

 

دکتر افشین احمدپور

 

ای برادر! تو همه اندیشه ای!!                پس چرا اینقدر فکر گیشه ای!!!؟

 

مسعود ده نمکی را کمتر کسی است که نشناسد و اگر حمل بر اغراق نشود گمان می کنم خیلی ها در کشور ما هستند که «برادران لومیر» را نمی شناسند اما «برادر ده نمکی» را می شناسند!!!

برادر ده نمکی نه نوه ی «عبدالحسین سپنتا» است و نه ایضا ً نبیره ی «ابراهیم خان عکاس باشی» ، وکیل و وزیر هم نبوده ، گردن کلفت ترین رفیقش هم «حسین الله کرم» است که خیلی ها در این کشور او را هم نمی شناسند! خوردن چند لقمه تُن ماهی و چند جرعه شربت آب لیمو در دوکوهه هم بعید است که چنین شهرت روزافزونی نصیب یک رزمنده ی جوان کند! گاز دادن با هوندای دویست و پنجاه سی سی آلبالویی رنگ گلگیر دار در خیابان ولی عصر نیز هنری نیست که فقط مختصّ ذات یگانه ی جناب ده نمکی باشد! انتشار «شلمچه» و توقیف «جبهه» در تاریخ این سرزمین پر از جنجال هم چندان محلّی از اعراب ندارد!! پس مسعود خان ده نمکی چه هنری دارد که چنین شهره ی آفاق شده و به تعبیر «سعدی» هر کجا رود قدر بیند و بر صدر نشیند!!؟ پاسخ یک کلمه است:

هنر هفتم!

صد البته همانگونه که خوانندگان اهل فضل مستحضرند لفظ محدود است و معنی فراخ لذا همانگونه که توپ بازی دو تیم «پیروزی» و «استقلال» و ایضا ً «بارسلونا» و «رئال مادرید» فارغ از همه ی تفاوت های زمین تا آسمانشان «فوتبال» نامیده می شود در هنر هفتم نیز داستان به همین منوال است و از آنجا که ما به قول حکما نزاع لفظی نداریم بنده نیز بر سبیل مماشات به بالا و پایین پریدن و این سو و آن سو دویدن و تکان خوردن سر و کله و لب و لوچه ی  چند نفر در مقابل دوربین برادر ده نمکی نام «سینما» را می گذارم و امیدوارم که کسی از من به خاطر این تسمیه ی بی وجه آزرده خاطر نشود!!

سینمای ده نمکی با «فقر و فحشا» آغاز می شود. مستندی که از تعدادی مصاحبه ، چند موسیقی پاپ اعتراضی ، یک مقاله ی بلند از یوسفعلی میرشکاک با جامه و ریش و سبیل منحصر به فرد و مقداری مخلّفات دیگر تشکیل شده و تمام هدف آن این است که به نحوی از انحاء به مخاطب خود بقبولاند که فاحشه ها آنقدرها هم فاحشه نیستند و خیلی هایشان اگر می توانستند به جای هفته ای یک بار مرغ به دندان کشیدن روزی یک بار این عمل واجب را ادا بفرمایند هرگز فاحشه نمی شدند!

ده نمکی در «فقر و فحشا» ضمن تطهیر تلویحی روسپی گری به صورتی آشکار تمام تقصیرها را به گردن ریخت و پاش های مسوؤلینی انداخت که مثل همیشه فاقد زمان ، مکان و نام مشخص بودند! اما برادر ده نمکی خوب می دانست که به دلیل همزمانی انتشار مستند با سال های پایانی دولت اصلاحات ، پیام وی مرجع ضمیر خود را خواهد یافت لذا نه تنها خبری از برادران کفن پوش نشد و جناب ده نمکی هم به خاطر زیر سؤال بردن عدالت علوی! سر از اوین در نیاورد بلکه همین مستند کم هزینه و پر مخاطب راه را برای قدم های بعدی برادر ده نمکی هموار کرد تا وی بر اساس شمّ قوی مخاطب شناسی ، مستند دیگری را به تصویر بکشد.

«کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟» دومین و آخرین مستند جنجال برانگیز برادر ده نمکی بود که در ادامه ی دنباله سازی های فکری برای بررسی ریشه های فقر ، این بار «فوتبال» را در کنار «فقر» دراز کرده و به صورتی بسیار محافظه کارانه به ثروت غیر معقول و غیر مشروع برادران مشغول به جهاد فی سبیل الله در خط مقدم توپ بازی! پرداخته بود.

ده نمکی که پیش از این در زمان نشریه یازی هایش شعر «کدام استقلال؟کدام پیروزی؟» به قلم «امیری اسفندقه» را حواله ی بازیکنان و تماشاچیان شهرآورد کرده بود این بار با ژستی کاملا ً محافظه کارانه و از دریچه ی دوربین روی دست و گاهی روی سه پایه! تصویری خاکستری از شاخ به شاخ شدن این دو تیم به نمایش در آورده بود که هیچ شباهتی به آن شعر پر از اعتراض نداشت.

اجازه بدهید شعر«امیری اسفندقه» را یک بار دیگر با هم بخوانیم:

حضور گم شده ی صد هزار آدم گم

حضور وحشی رنگ

طنین نعره ی مسلول و خنده ی مسموم

طنین دغدغه ، جنگ

یکی به عربده گفت : درود بر آبی

به هر کجا که روی رنگ آسمان آبی ست

به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی

ولی نبود آبی ، خون هیچ کس هرگز

درود بر قرمز

فضای ساده و سبز زمین ازادی

در انفجار صدای ترقه ها در دود

نود دقیقه کدورت نود دقیقه کبود...

در آستانه ی در

غریب و غمزده طفلی کنار وزنه ی پیر

به فکر سنجش وزن هزار نا موزون

و پیر مردی گنگ

تکیده،تشنه،به دنبال لقمه ای روزی

کدام استقلال؟ کدام پیروزی...؟

با آنکه «امیری اسفندقه» ،  ذات واقعی شهرآورد و ناموزون بودن تماشاچیان این رویداد ورزشی را در شعر خویش فریاد زده و جناب ده نمکی هم در روزهای آرمان گرایی اش آن را عینا ً در دست پخت گوتنبرگی اش به چاپ رسانده بود اما در مستند «کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟» دیگر نه اثری از افراد ناموزون بود و نه خبری از طنین خنده ی مسموم!! فقط چند نما از خودروهای آخرین مدل فوتبالیست ها و طواف کودکان فقیر بر گرد آن خودروهای کذایی!

انگار که برادر ده نمکی نشنیده بود که چگونه تماشاچیان با وحدت کلمه! خواهر و مادر مربی و بازیکن و داور را مورد توجّهات ویژه ی خویش قرار می دهند! و گویی ندیده بود که چگونه میلیاردها تومان از اموال بیت المال در حلقوم سیری ناپذیر فوتبال ریخته می شود به این امید که جهالت مردمان این دیار هر روز بیشتر از دیروز شود و ندانند که چه هستند و چه می خواهند!!

البته یقینا ً برادر ده نمکی از این نکات نغز به خوبی آگاه است اما چه می شود کرد که آن ماچ تاریخی فصل الخطاب همه ی اندیشه ها و حرف هاست!!!!

علی ایّ حالٍ مستند «کدام استقلال؟کدام پیروزی؟» نیز به دلیل بی بو و بی خاصیت بودن ذاتی اش جنجال چندانی به پا نکرد و فقط چند تن از این برادران اهل توپ بازی که به زعم خودشان اهمیت فراوانی در شکل گیری تاریخ زندگی بشر دارند و در زمره ی بزرگان اند اعتراضاتی چند به برادر ده نمکی داشتند که چرا موجب تشویش اذهان عمومی راجع به ورزش استراتژیک و بین المللی فوتبال شده است و برادر ده نمکی هم در یک مصاحبه به صورتی اساسی از دل آنها در آورد که متأسفانه حقیر در حال حاضر به متن آن مصاحبه دسترسی ندارم!

دوران مستندسازی یا به تعبیر بهتر مستندبازی! برادر ده نمکی اگر چه از منظر فرم دوران مهمی در زندگی هنری! وی محسوب نمی شود اما از نظر محتوایی به خوبی به مخاطب می فهماند که در ذهن فیلمساز چه می گذرد و خط سیر وی در آینده چه خواهد بود.

ادامه دارد...

مأخذ: طب لعنتي

برچسب‌ها: ای برادر, تو همه اندیشه ای, پس چرا اینقدر فکر گیشه ای, مسعود ده نمکی
+ نوشته شده در  شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:32  توسط روان  | 

انتقاد جناب دکتر مهدی هادوی تهرانی از جمشید خدادادی و طب قرآنی!


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی) 

چند شب پیش مشغول سیر و سیاحت در فضای مجازی بودم که به طور اتفاقی به فایلی صوتی از جناب مهدی هادوی تهرانی برخوردم. ایشان که نظراتشان در این مورد خاص با نظرات حقیر قرابت عجیبی دارد در بخشی از سخنان خود با حالتی طنز آمیز جناب مهندس پروفسور دکتر! جمشید خدادادی و طب من در آوردی قرآنی را مورد عنایت ویژه قرار داده و  چنین فرموده اند:

"...این نوع رویکرد که حالا بعضی ها اسمش رو می ذارن طب اسلامی ، بعضی ها از این هم جلوتر؛ طب قرآنی! هر چیزی از خودشون در میارن... این طب قرآنیه! قرآن دیگه چیه؟!! حالا اسلامی باز وسیع تره ، یه کمی می شه بافت بهش ضمیمه کرد! قرآنی چه ربطی داره؟! اون طرف راجع به دیگ زودپز می گه! می گه طب قرآنی!!...چه ربطی داره؟! قرآن به دیگ زودپز چیکار داره؟! الان(؟) که آقا مثلا ً تعمیرکار هواپیما بوده ، حالا برداشته چهار روز مطالعه کرده! کتابم می نویسه و تبلیغشم می کنند!!... حالا احیانا ً بعضی از حرفاشم درست در میاد! ما نمی گیم همشم اشتباهه! خوب بله! ممکنه یه کسی تو تجربه ی علمیش یه چیزاییشم درست در بیاد! این متأسفانه این اشتباهه! و بعضی ها هم فکر می کنن که این مربوط می شه به کمال دین! ربطی نداره به کمال دین!! ربطی به خاتمیت نداره! مگه ما قرار شده مثلا ً تمام فرمول های آینشتاین رو از تو قرآن در آریم؟! اگه در نیاد قرآن نقص پیدا می کنه!؟ قرآن اومده بوده نسبیت آینشتاین درس بده؟!! قرآن که برای این کارا نیومده که!..."

پی نوشت نخست: مدتی است که درگیر امتحانات پایان ترم انجمن سینمای جوان هستم و به همین خاطر فرصت نمی کنم چیزی قلمی کنم.اگر خدا بخواهد ظرف چند روز آینده قسمت سوم نقد حکیم! آل اسحاق یا نقد جناب ده نمکی و فیلم رسوایی را به رشته ی تحریر خواهم کشید.هر کدام آن را که ضروری می دانید در قسمت نظرات بیان بفرمایید.

پی نوشت دوم:جناب دکتر منتظر! صاحب نظریه ی یکسان بودن غراب و اردک!! در آخرین مطلب وبلاگ خویش وارد حوزه ی ماوراء الطبیعه شده و  ادّعا کرده که خزعبلات وبلاگی اش را به دستور رهبری نگاشته است!! آن هم نه در بیداری بلکه در عالم رؤیا!! آن هم نه در رؤیای خودش! بلکه در رؤیای رفیق قافله اش!! البته بنده گمان می کنم که بیان چنین مطالبی ناشی از رسوب سودای سوخته ی حاصل از هضم رابع بادمجان بر فشر خاکستری مغز است اما به هر صورت ایشان نکته ای گفته و بهتر است که حقیر هم در جوابشان نکته ای بگویم!

نقل است که روزی مردی به نزد ملّا آمد و مدّعی شد که دیشب در عالم رؤیا وارد حریم ملکوت شده است! ملّا که خودش اینکاره بود رو به سوی آن مرد کرد و گفت:

- آیا وقتی که در عالم ملکوت مشغول سیر و سیاحت بودی چیز نرمی به صورتت برخورد نکرد؟

مرد گفت: آری!

ملّا گفت: آن چیز نرم دم الاغ من بود!!!!....

پی نوشت سوم: جناب هادوی تهرانی در سخنان خودشان دچار چند اشتباه شده اند که اگر ضرورتی احساس شود در باب آن سخن خواهم گفت.

مأخذ:طب لعنتي


برچسب‌ها: دکتر مهدی هادوی تهرانی, جمشيد خداداي, طب قرآني, طب اسلامي
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:5  توسط روان  | 

نقدی بر آل اسحاق(قسمت دوم)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی) 

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز

مست است و در حق او کس این گمان ندارد!!

جناب «محمد آل اسحاق» معروف به «حکیم! آل اسحاق» و ایضا ً «آیت الله! آل اسحاق» و بعضا ً «دکتر! آل اسحاق» در ادامه ی مصاحبه ی اعجاب انگیز خود ضمن تقسیم بندی طب به دو بخش «مافیایی» و «سنتی» چنین فرموده است:

"معيار طبّ جديد بايد عوض شود. الآن طب دو بخش است: طبّ مافيايي و طبّ سنتي. طبّ سنتي مثل تعليم قرآن، مقدّس است و معلّم طبّ حقّ پول گرفتن ندارد."

ایشان که طبق خیال بافی های خودشان در سن 33 سالگی تنها یک وجب!! تا مرجعیت فاصله داشته به خاطر جهل مرکّب خویش ، صراحتا ً تمامی سیستم پزشکی طب مدرن را مافیایی قلمداد می کند و طب سنّتی را مانند تعلیم قرآن مقدّس می شمارد!

بنده با دله دزدهایی که این روزها به نام طب سنّتی ، نمک دریا می فروشند و حدیث جعل می کنند و عوام فریبی می نمایند و نسخه ی سرطان از قرآن استخراج می فرمایند کاری ندارم! این شیادها خیلی زودتر از آنکه فکرش را هم بکنند رسوا خواهند شد اما بینی و بین الله ، جناب «آل اسحاق» که خودشان مدّعی اند بر فراز منبر به مدت ده سال «قانون» بوعلی تدریس کرده اند چگونه به خود جرأت می دهند در کسوت روحانیت ، طبی که نسخه های طبی آن مالامال از مشروبات الکلی و مدفوع سگ و ادرار شتر و آلت تناسلی الاغ است را در کنار قرآن بگذارند و آن را مقدّس بشمارند!؟؟؟؟

جناب حکیم «آل اسحاق» گویی به خاطر  ابتلای به آلزایمر فراموش کرده که فقط در جلد هفتم ترجمه ی «قانون» فصل مشبعی به روش درست کردن انواع و اقسام مشروبات الکلی اختصاص یافته که عرق خورهای حرفه ای و هفت خط که عمری ساقی می خانه و خرابات بوده اند هم نام بعضی از این شراب ها را نشنیده اند چه رسد به آنکه طرز تهیه ی آن را بدانند!

البته دوستان توجه داشته باشند که جناب «حکیم!! آل اسحاق» که در سن سی و سه سالگی تنها یک وجب!! با مرجعیت فاصله داشته اند و این فاصله ی یک وجبی پس از گذشت پنجاه سال هنوز هم طی نشده! چندان از تجویز بی رویه ی شراب در نسخه های طب سنتی بی خبر هم نیستند زیرا در شماره ی 2 نشریه ی «پگاه حوزه» در مصاحبه ای ذیل عنوان«قابلیت های پنهان در حوزه و روحانیت / گفت وگویی در مقوله طب سنتی حکیم آل اسحاق» چنین فرموده است:

"محمد خوارزمشاه مریض می شود، اطبا هر چه معالجه می نمایند، نتیجه نمی دهد و او ناتوان در بستر می افتد. به عنوان آخرین طبیب به سراغ بوعلی می روند؛ بوعلی سینا سنّش از دیگر اطبا کمتر بود و آن ها رقیب او بودند، بوعلی پس از یک سری تحقیقاتی متوجه می شود که همه اعضای رئیسه خوارزمشاه سالم است و تب هم ندارد. می گوید بروید شراب کهنه بیاورید. شراب کهنه هفت ساله آوردند. بوعلی چند لیوان از آن شراب را به شاه می دهد و بعد نبض مریض را در دست می گیرد و به نی نواز ماهری می گوید: اسامی شهرهای ایران را در «نی» بگو. او با آهنگی خاص نام شهرها را یکی یکی می گوید تا به شهر خوارزم می رسد. بوعلی می گوید: حالا در خوارزم اسم کوچه ها را بگو. نی نواز کوچه ها را می گوید تا به کوچه ای که منزل برادر خوارزمشاه در آن بود، می رسد. سپس بوعلی می گوید: ساکنین این کوچه را بخوان تا این که به خانه برادر خوارزمشاه می رسد. بوعلی ادامه می دهد که اعضای آن خانواده را بشمار، با در اختیار قرار دادن لیستِ اعضای خانواده، نی نواز اسامی پدر و مادر و خواهران و برادران را می گوید تا این که به نام دختری که محمد خوارزمشاه عموی او بود، می رسد. در این موقع، بوعلی سینا می گوید: «که محمد خوارزمشاه عاشق دختر برادرش شده است من با این ترفند معشوقه اش را پیدا کردم. در هر مکانی که به معشوقه اش مربوط می شد، نبض مریض بیشتر می زد تا این که به نام این دختر رسید، نبضش به شدت زد. استاد در ادامه بیان می کند: جالب این که بعد از تجمّع اطبّاء، فقهای اهل تسنن جمع می شوند و برای ازدواج دختر برادر از نظر شرعی چاره ای می جویند و بالاخره برای سلامتی جان شاهنشاه این ازدواج صورت می گیرد و با ازدواج خوارزمشاه با دختر برادرش حال وی بهبود می یابد."

ملاحظه می فرمایید که حضرت آیت الله یک وجب مانده به مرجعیت! با چه شور و شعفی داستان من در آوردی طبابت شراب آلوده ی حضرت «بوعلی» را برای نشریه ی حوزه ی علمیه تعریف می کند و ککش هم نمی گزد که خوانندگان غالبا ً نادان چنین اباطیلی چگونه می خواهند « رجس من عمل الشیطان» قرآن را با قصه گویی یک روحانی پریشان جمع بفرمایند که نه سیخ بسوزد و نه کباب !!!

جناب «حکیم! آل اسحاق» در ادامه ی پریشان گویی های خویش سخن جالبی بیان می کند که علی رغم دروغ بودن به شدّت بامزه است:

" ما از اوّل در اينجا يك قِران از كسي پول نگرفتيم؛ نه براي تدريس و نه براي معالجه. اينجا هم مثل قضاوت و تعليم قرآن نمي‌شود اجرت گرفت؛ [بلكه] دولت بايد از بيت‌المال زندگي طبيعي و آبرومندي براي آنها تأمين كند. امّا طبّ مافيايي بر گرد گوسالة طلايي، يعني پول طواف مي‌كند. آنها تاكتيك‌هايي دارند؛ اوّلاً آنها مي‌ترسانند؛ در مقابل در طبّ سنّتي طبيب تا مريض را مي‌بيند مي‌گويد: «بسم الله الرّحمن الرّحيم»، شفا دست خداست و طبيب بهانه است. هدف طبّ مافيايي فقط كسب پول است؛ پول‌هاي كلان. مثلاً مي‌گويند هزينه‌اش يك ميليون تومان است، آن را به حسابم بريز و فيش آن را بياور تا من نسخه بنويسم و اگر نسخه بنويسد، ولي مريض نتواند پول بدهد، نسخه را از او مي‌گيرد و پاره مي‌كند. كارهاي عجيبي مي‌كنند. ولي همان‌طور كه گفتيم طبّ سنتي مثل تعليم قرآن، مقدّس است. ما طبّ سنّتي را انتخاب كرديم. نه طبّ مافيايي را و از هيچ كس هم پول نمي‌گيريم. الآن هر شب حدود130 تا 140 نفر مريض از اقصا‌نقاط دنيا مي‌آيند و اينها همه آثار همان جاهدوا فينا است"

ایشان مدّعی شده که دم و دستگاه عوام فریب حضرتشان از کسی پول نمی گیرد!! البته در بخشی از این قصه ی غم انگیز حق با جناب حکیم!! است.در دم و دستگاه ایشان برای معاینه از کسی پول نمی گیرند! البته معاینه که چه عرض کنم! پهن کردن تور برای به دام انداختن بیمار نادان و بی خبر از همه چیز و همه جا! آن هم توسط کسانی که حتی الفبای طب را نیز نمی دانند! اما این سکّه ی قلب وجه دیگری نیز دارد که انسان را به یاد آن ضرب المثل معروف عربی می اندازد که:

« ما أرخص الجمل لو لا الهرّة»

داستان این ضرب المثل این است که روزی مردی عرب شترش را گم کرد و ناامید از یافتن شتر، نذر کرد که اگر شتر را بیابد آن را به یک درهم بفروشد. مدتی که گذشت شتر پیدا شد و مرد عرب که می دید شتر پانصد درهمی را به خاطر جنباندن فک وقت نشناس باید به یک درهم بفروشد چاره ای اندیشید! گربه ای را به شتر بست و وارد بازار شد و فریاد کشید که این شتر را به یک درهم می فروشم و گربه را به پانصد درهم! به شرط آنکه هر دو معامله با هم انجام شود!!!

حالا قصه ، قصه ی دغل کاری سیستم حضرت حکیم! آل اسحاق است که مریض را رایگان معاینه می کنند و آنگاه ، وقت درمان که می رسد به خاطر چند شیشه عرق و چند بسته گیاه آشغال و چند دانه کپسول ، طوری مریض را می چاپند که سه برابر قیمت معاینه از گوشه ی همیان سود خالص سر ریز کند!!!!

جناب آل اسحاق در میان اباطیلی که در جواب مصاحبه گر سر هم کرده ، مدّعی شده که در طب مدرن بیمار را می ترسانند! البته بنده هم معتقدم که برخی از دوستان در حوزه ی طب مدرن هم از همین روش های کثیف برای کسب جیفه ی آلوده ی دنیا سود می برند اما این ربطی به طب مدرن ندارد! دله دزد ، دله دزد است! حالا یک وقت از دیوار مردم بالا می رود! یک وقت در کسوت طب سنتی مردم را می چاپد ، یک وقت هم در هیأت طبیب طب مدرن ملت را سر کیسه می کند!!

البته سگ همین دله دزد که با کراوات گل قرمز و با مدرک متخصص و فوق تخصص ، مردم را سرکیسه می کند شرافت دارد به آنهایی که ریش می گذارند و دم از اسلام می زنند و با استفاده از دین ، کاسبی به راه می اندازند!!!! همان هایی که نمک دریای فاقد یُد و مالامال از آلودگی را کیلویی 60 تومان می خرند و کیلویی ششصد تومان و گاهی هزار و ششصد تومان در نمایندگی های خود پخش می فرمایند و در صدا و سیما و طرح ولایت و نماز جمعه هم حق البوق دارند!!!

جناب حکیم! آل اسحاق! یا آیت الله! آل اسحاق! یا هر چه که هستی!

بنده خودم همین چند روز پیش یکی از بیماران شما را زیارت کردم که برای درمان «واریس» و «آکنه» به دکان شما مراجعه کرده بود! شاگردان جالینوس افکن شما برای درمان ایشان 77000 تومان نسخه پیچیده بودند!!! البته قبول دارم که این رقم در برابر نسخه های یک میلیون تومانی حکیم دکتر فلانی! و مهندس دکتر! بهمانی چیزی نیست! قبول هم دارم که فلان طبیب نمای پوفیوز به اسم درمان قطعی ام اس ، ده ها میلیون تومان از مردم گرفت و در ارمنستان بیمارستان ساخت و وزارت بهداشت بی بخار ما فقط به بستن دکانش در تهران اکتفا کرد! اما بینی و بین الله اجازه بدهید که یک روده ی راست در شکم شما جماعت طبیب نما دیده شود! اینکه شما می گویید "ما از اول در اینجا یک قران از کسی پول نگرفتیم" یک جمله ی صد در صد دروغ است!! شاید 77000 تومان برای شما پول نباشد اما بالاخره برای خیلی ها پول است! شما که از طب و طبابت چیزی نمی فهمید! دست کم سعی کنید راستگو باشید!!

ادامه دارد....

پی نوشت نخست: پس از جناب آل اسحاق اگر عمری به دنیا باشد و حقیر و وبلاگ حقیر در خم فنا نیفتیم و رنگ عدم به خود نگیریم و زیر پای فیل نیفتیم و همچون نیل نشویم نوبت به پیک شفا و سید محمد موسوی می رسد که پیش از این بیانیه ای علیه حقیر صادر فرموده بودند و بنده مترصد بودم که فرصتی دست دهد تا چنان رنگی شان کنم که با هیچ پاک شومایی نشود پاکشان کرد! حالا آن زمان فرا رسیده! تا باد چنین بادا!!!!

مأخذ: طب لعنتي

برچسب‌ها: جهل مرکّب, دله دزد, نمک دریا, روش درست کردن انواع و اقسام مشروبات الکلی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت 21:12  توسط روان  | 

نقدی بر حکیم آل اسحاق!!(قسمت اول)


دکتر افشین احمدپور(پزشک و محقق در حوزه ی طب سنتی)
 

«محمّد آل اسحاق» معروف به «حکیم!آل اسحاق» و ایضا ً «آیت الله! آل اسحاق» در زمره ی کسانی است که در چند سال اخیر با تأسیس شرکتی به نام «مجمع پژوهشگران طب گیاهی بوعلی سینا» دوشادوش «مهندس دکتر! جمشید خدادادی» و «حکیم!دکتر! روازاده» ، «استاد دکتر!خیراندیش» ، «عطار دکتر! سید محمّد موسوی» و مابقی اطبای طب نخوانده و مطب ندیده ی خاک حکیم پرور ایران مشغول آبیاری درخت ریشه دار جهل در این سرزمین است.

ایشان در بخشی از مصاحبه ای که با عنوان «دست بوعلی از آستین آل اسحاق (گفت‌وگو با آيت الله آل اسحاق)» در فضای مجازی منتشر شده چنین فرموده است:

"من در «مسجد امام قم» حديثي شنيدم و به اين دليل جذب طبّ شدم. آن حديث اين بود: «العلم علمان؛ علم الأديان و علم الأبدان»"

جناب «آل اسحاق» برای بیان دلیل علاقه ی خویش به تحصیل طب به حدیثی متشبّث می شود که علی رغم معروفیت بسیار ، فاقد سند معتبر و جعلی است و کج بودن همین خشت اوّل موجب شده که دیوار بنای ایشان در اواخر عمر نیز همچنان کج باشد چرا که به تعبیر شاعر:

خشت اوّل چون نهد معمار کج

تا ثریّا می رود دیوار کج!

علاوه بر ضعف سندی ، حدیث مذکور آنقدر غیر عقلانی است که حتی جناب «جوادی آملی» را هم به اشتباه انداخته و ایشان در تلاشی عجیب برای توجیه این حدیث چنین فرموده اند:

«اخلاق، جزء قوی ترین علوم استدلالی است، زیرا وابسته به معرفت نفس می باشد، تا اندازه ای که عده ای از اخلاق عنوان طب روحانی یاد می کنند. دو دسته علم داریم؛ علم الابدان و علم الادیان. انسان های صادق و خوش باور می گویند، علم الابدان را اطبا دارند و علم الادیان را فقها دارند، اما بزرگانی که راه اخلاق را طی کرده اند، گفته اند: ممکن است، طبیبی علم الادیان داشته باشد و یک فقیه یا روحانی، علم الابدان داشته باشد. ممکن است طبیبی خالصاً و لوجه اللّه آن علم را یاد بگیرد و صادقا به آن عمل کند، به بالین بیماران بی بضاعت برود و دنیا طلب نباشد؛ یعنی علم الادیان دارد، گرچه دربدن کار می کند، اما یک وقتی است که فقیهی به دنبال مریدبازی و امثال ذلک است؛ این علم الابدان دارد، گرچه درباره دین کار بکند؛ در واقع، تقسیم علم به علم الادیان و علم الابدان به هدف برمی گردد، نه به موضوع بحث.»

جناب «آل اسحاق» در ادامه ی بیان مجاهدت های علمی خود در حوزه ی طب جمله ی دیگری می فرمایند که سخت محلّ تأمّل است:

"كتاب «قانون» بوعلي را به عنوان كتاب طبّ انتخاب كردم و در «مسجد امام(ره)» كتاب قانون را روي منبر مي‌بردم و روزي يك ورق تدريس مي‌كردم و 150 مسجدي متعهّد هم داشتيم كه يادداشت مي‌كردند و به مسئوليت خودشان مريض پيدا مي‌كردند و براي آنها نسخه مي‌نوشتند و نتيجة آن را به من گزارش مي‌كردند."

بله! علم الابدان یعنی همین! اینکه حضرت حکیم یک جلد کتاب قانون از کتاب فروش محله شان بخرند و بعد روزی یک صفحه از آن را روی منبر بخوانند و صد و پنجاه نفر کور و کچل هم بیانات گهربار ایشان را یادداشت فرموده و از مردم نگون بخت به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده نمایند و دست آخر، نتیجه را به عرض حضرت استاد برسانند که بله جناب حکیم!! یکی از همسایه ها شکم درد گرفته بود! بنده هم طبق نسخه ای که شما روی منبر بیان فرمودید ایشان را مورد معالجه قرار دادم اما متأسفانه عمرشان به دنیا باقی نبود!مرحمت بفرمایید یک نسخه دیگر عنایت کنید!!!

البته به عبارت «به مسؤولیت خودشان» هم دقت بفرمایید!این حجّتی شرعی است برای حضرت حکیم تا از زیر بار نتایج فاجعه آمیز طبابت کفّاش محل که از اهالی مسجد و رزیدنت طب سنتی حضرت حکیم در پای منبر بوده است شانه خالی فرماید!!!

ایشان در ادامه ی مصاحبه ، پس از تعریف و تمجید از هوش و استعداد خدادادی خویش جمله ی دیگری بیان می کنند که حتی آشنایی شان با کتاب «قانون» بوعلی را هم زیر سؤال می برد:

"جلد اوّل كتاب قانون اركان مزاج‌ها را بيان كرده و آن را آقاي شرف كندي (كه كُرد است) ترجمه كرده و ترجمة خوبي است. ما هر روز صبح اين كتاب را مباحثه مي‌كنيم. كتاب خون، همه در جلد اوّل است. جلد دوم خواصّ گياهان است. جلد سوم دربارة سموم است. جلد چهارم دربارة آرايش مو، ريزش و رويش مو است. قانون مجموعاً هفت جلد است."

دوستانی که با «قانون» آشنایی دارند می دانند که تقسیم بندی حضرت حکیم! از قانون هفت جلدی ترجمه شده توسط جناب «شرفکندی» غلط است زیرا در این ترجمه که اخیرا ً هم جلد هشتم به عنوان «اندکس» به آن اضافه شده ، بحث «سموم» و بحث «آرایش مو ،ریزش و رویش مو»  در جلد هفتم مورد بحث قرار گرفته و ربطی به جلد سوم ندارد.

ادامه دارد...

پی نوشت اول: جناب آل اسحاق بر خلاف تصور دوستان شیاد نیست بلکه یک فرد ساده لوح است که گمان کرده با خواندن کتاب «قانون» علامه ی دهر شده و می تواند در امر طبابت دخالت کند.امیدوارم کسی پیدا بشود و ایشان را در این آخر عمری از اشتباه بیرون آورد چون بنای کجی که توسط این فرد پایه گذاری شده برای آخرت ایشان بسی درد سر ساز خواهد بود.

پی نوشت دوم: مطلب دکتر دهقانی  با عنوان «عوام فریبی پژوهش گران طب گیاهی بوعلی سینا» را هم در فضای مجازی بخوانید.

مأخذ: طب لعنتي

برچسب‌ها: مجمع پژوهشگران طب گیاهی بوعلی سینا, دست بوعلی از آستین آل اسحاق, خشت اوّل چون نهد معمار کج, مجاهدت های علمی خود در حوزه ی طب
+ نوشته شده در  جمعه ۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:38  توسط روان  | 

مصاحبه ی بامزه و سراسر اباطیل حکیم آل اسحاق!!

دست بوعلی از آستین آل اسحاق (گفت‌وگو با آيت الله آل اسحاق)

 
گفت‌وگو با آيت الله حاج شيخ محمّد آل اسحاق؛ مؤسّس و مدير مجمع پژوهشگران طبّ سنّتي بوعلي سينا
 
در هياهوي كر كنندة مراكز گوناگون پزشكي، درست وسط اين همه مطبّ دكترهاي از فرنگ برگشته، اين همه داروخانه، آزمايشگاه‌هاي عظيم بيمارستاني، اين همه مجلّات پزشكي با مقالات فوق تخصّصي، توصيه‌هاي درماني و... گوشه‌اي از خاكي كه روزي بوعلي سينا و زكريّا زاده شدند. خانه‌اي پُر از شكوفه‌هاي انار را مي‌تواني بيابي كه در آن، هر روز به نام خدا و بي‌نياز از خلق خدا به روي مريض‌هاي دكتر جواب كردة امروزي، باز است. از هر جاي قم كه به يك تاكسي آشنا به شهر، بگويي مرا ببر مطبّ آيت‌الله آل اسحاق، او چند دقيقه بعد جايي در نزديكي «جمكران» معروف به «زاويه» تو را پياده مي‌كند.ساعت 10 صبح جمعه، روزي، با قرار قبلي براي انجام مصاحبه‌اي با آيت الله آل اسحاق، به منزل ايشان رفتيم. مي‌گفت اگر ديروز اينجا بوديد، مي‌ديديد كه از كنار من تا داخل حياط بزرگ خانه، به رديف آدم ايستاده بود، براي طبابت...

چه شد كه شما به حوزة طبّ روي آورديد و در ادامة تحصيلات حوزوي خود، طبّ را انتخاب كرديد؟ در اين زمينه آيا خودتان كار كرديد، يا استاد داشتيد؟


من در «مسجد امام قم» حديثي شنيدم و به اين دليل جذب طبّ شدم. آن حديث اين بود: «العلم علمان؛ علم الأديان و علم الأبدان؛1 دو علم از همة علوم ارزش و اهمّيت بيشتري دارد. اوّل علم دين و مذهب و دوم علم الأبدان (علم طب).» من ابتدا مدّتي در «حوزة زنجان» و قم بودم و بعد به «نجف» به دنبال علوم ديني رفتم. آخرين مرحله را براي شما عرض مي‌كنم، امام خميني(ره) تازه به قم آمده بود و [تدريس] مكاسب را شروع كرده بود. من كه مي‌خواستم به ايران بيايم آيت‌الله سيّد نصرالله مستنبط، كه به جاي آقاي خويي نماز جماعت مي‌خواند و مورد اعتماد همه بود و طلبه‌ها به او اقتدا مي‌كردند تا ساعت 12 شب، سه مرتبه به منزل ما آمد و گفت: فلاني، علماي نجف به تقوا و علم تو ايمان دارند. تو بيشتر از يك وجب تا مرجعيّت فاصله نداري. من مي‌دانم تو مي‌روي و جذب امام كه به ضدّيت با سلطنت و شاه معروف بود، مي‌شوي و ديگر برنمي‌گردي؛ نرو. من گفتم: تابستان است و ما مي‌خواهيم به ييلاق برويم؛ چون نجف گرم است. گفت: اين بهانه است. تو مي‌روي و ديگر برنمي‌گردي.

چه سالي بود؟


تاريخ از من نپرسيد كه در حافظه‌ام نيست. آنجا رسم اين بود كه هر كس مي‌خواست به ايران برود، روضه برپا مي‌كرد و مراجع و علما در آن شركت مي‌كردند و به آن، جلسة توديع و روضة وداع مي‌گفتند. هر كس رسالة خود را مي‌آورد و داخل آن مبلغ كلاني پول مي‌گذاشت، امّا من هيچ‌كس را خبر نكردم و مخفيانه به ايران آمدم. امام در «مسجد سلماسي»، مكاسب را شروع كرده بودند. به مسجد امام رفتم و ديگر هم برنگشتم، چون درس امام(ره) تنها درس فقه نبود، بلكه درس سياست و مسائل انقلابي نيز بود. اخوي من آقا شيخ علي كه در نجف بود، نامه نوشت كه تو رفتي كه برگردي. گفتم: من الآن درس كسي هستم كه آقاي خويي بايد بيايد و در مقابل او زانو بزند. (من ايمان و اعتقادم را مي‌گفتم). اخوي نامه را براي طلبه‌ها خوانده و به آقاي خويي داده بود. ايشان استاد ما بود، ولي تا آخر عمر از ما برگشت. علم الاديان را تا اينجا فرا گرفتم.علم الابدان از آنجا شروع شد كه جذب طبّ شدم. كتاب «قانون» بوعلي را به عنوان كتاب طبّ انتخاب كردم و در «مسجد امام(ره)» كتاب قانون را روي منبر مي‌بردم و روزي يك ورق تدريس مي‌كردم و 150 مسجدي متعهّد هم داشتيم كه يادداشت مي‌كردند و به مسئوليت خودشان مريض پيدا مي‌كردند و براي آنها نسخه مي‌نوشتند و نتيجة آن را به من گزارش مي‌كردند. ده سال من قانون را بدين ترتيب در مسجد امام(ره) تدريس كردم و اين‌طور بود كه جذب علم الابدان شدم.

پس استاد نداشتيد؟


نه، خودم قانون را خواندم. اين سرگذشت من بود.

ويژگي طبّ بوعلي چيست و چه تفاوتي در طبّ او وجود دارد كه در مقايسه با طبّ‌ها و روش‌هاي سنّتي ديگر مثل طبّ هندي، ژاپني و... آن را ماندگار كرده است؟


در طول تاريخ برخي انسان‌ها، ناشناخته‌اند؛ اگرچه در كل هم انسان موجودي ناشناخته است. بوعلي سينا فردي نابغه است؛ اوّلاً فقيه صاحب نظر و مجتهد است. ثانياً بعد عرفاني او فوق العاده بالا است؛ ايشان از آية: «و لقد علمتم النّشأة الاُولي فلو لا تذكّرون»2؛ اگر شما نشئة اولاي انسان را بدانيد آنگاه متوجّه مي‌شويد كه به قدري براي شما پر بار است كه همة سؤالات شما را پاسخ مي‌دهد و احتياجي به تذكّر نيست و همان كافي است. بنابراين بوعلي ما را به گردش علمي دعوت مي‌كند. گردش در نشئة اوّلي كه توضيحش مفصّل است و وقت خوانندگان محترم را نمي‌گيرم. آنجا به اين نتيجه مي‌رسد كه غيبِ جهان جايي است كه سه چهار تا انرژي وجود دارد و اين انرژي‌ها در فرمول‌هاي رياضي مسخّر شده‌اند: «و سخّرلكم ما في السّموات و الأرض3؛ و آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمين است، همه را [كه از سوي اوست] براي شما رام ساخت.» اين اتم است و اتم‌ها را تشكيل داده‌اند و فيزيك از اينجا شكل گرفته است. همچنين انسان علم خود را از عالم ملكوت نيز مي‌گيرد: «و كذلك نري إبراهيم ملكوت السّموات و الأرض4؛ و بدين سان ابراهيم را ملكوت آسمان‌ها و زمين مي‌نموديم.» ملكوت، متافيزيك است. عناصر اربعه، فيزيك است و ملكوت متافيزيك و ماوراء الطبيعه است كه راه آن مبارزه با نفس است: «والّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا5؛ آنها كه در راه ما (يعني در راه و هدف خدا) جهاد مي‌كنند، با [تأكيد حتماً حتماً] شاهراه‌هاي خودمان را در اختيارش قرار مي‌دهيم.» در آيه، «صراط» و «طريق» نيامده، بلكه «سبيل» آمده، يعني شاهراه و نه يك شاهراه بلكه؛ شاهراه‌هاي خودمان. من در سنّ هشت سالگي اين را آزمايش كردم. با برادرم به مكتب مرحوم آقا شيخ رحيم مي‌رفتيم. راه طولاني بود. روزي دو شاهي به ما مي‌دادند و ما ناهار آنجا مي‌مانديم. با يك شاهي دو لواش مي‌خريديم و يك شاهي هم يك روز حلوا ارده، يك روز لبو و يك روز سبزي مي‌خريديم. پدر ما از مراجع بود و از بيت المال استفاده مي‌كرد. در زنجان ماشين نبود و ميوه‌ها را در رودخانه مي‌ريختند تا نگندد و آب ببرد. او هر روز يك نوع ميوه مي‌خريد و خودش مي‌آورد و به باربر هم نمي‌داد و بين همه تقسيم مي‌كرد. پدرم چهار تا زن داشت و ما بيست و دو تا بچّه بوديم. مادر من سيّده‌اي صاحب كرامت بود. سهم ما را نگه مي‌داشت و بعد از ظهر كه ما برمي‌گشتيم ميوه‌ها را به ما مي‌داد. بچّه‌ها دور ما را مي‌گرفتند و معلوم بود كه با يكي دو تا زردآلو راضي نشده‌اند. مادرم اصرار مي‌كرد بخوريد وگرنه بچّه‌هاي ديگر از شما مي‌گيرند. من تظاهر مي‌كردم و مي‌گفتم شما خاطر جمع باشيد. مادرم كار داشت و مي‌رفت. از اينجا دقّت كنيد، من با اينكه خيلي انگيزه داشتم، ميوه‌ها را نمي‌خوردم. جهاد با نفس من همين بود؛ جهاد با نفس كودكانه. امّا طولي نكشيد كه از عالم ملكوت طَبق‌هايي به قلب من الهام مي‌شد و آن طبق‌هاي علم بود. در همان زماني كه به مكتب مي‌رفتم، روزي آقاي روزبه، معلّم رياضي به آنجا آمد و 5 نفر را انتخاب كرد كه يكي من بودم. چهارشنبه به مدرسة آقاي روزبه رفتيم. شنبه دفتر نمره را كه گرفتند، من شاگرد اوّل شدم. تا كلاس نه شاگرد اوّل بودم و بيشتر از آن، مدرسه نرفتم. وقتي آقاي روزبه يك بحث رياضي را تدريس مي‌كرد به بچّه‌ها مي‌گفت: چه كسي مي‌تواند بياييد و دوباره درس را بگويد؟ هيچ كس توان نداشت درسي را كه او داده، دوباره بدهد. من دست بلند مي‌كردم و مي‌رفتم و درسي را كه آقاي روزبه داده بود، دوباره مي‌گفتم. تا سال 1317 كه پدرم استعداد مرا ديده و شناخته بود و به همين دليل به من گفت: تو كه اين لياقت را داري، آن را مفت نفروش. بيا و سرباز امام زمان(ع) و طلبه شو. من هم قبول كردم. از «امثله» تا «كفايه» را يك ساله تمام كردم؛ در حالي كه همه الآن هشت ساله تمام مي‌كنند من خودم مي‌خواندم و ابوي گوش مي‌كرد و اگر جايي توضيح لازم بود، مي‌گفت.

كلّ سطح را يك ساله تمام كرديد؟


بله، سپس به نظرم رسيد، به قم، نزد آقا شيخ حسين دين محمّدي، هم حجرة آقاي بروجردي بروم. پيش ايشان كفايه مي‌خواندم. يك مسئله مطرح شد و ايشان از من سؤال كرد. من پاسخ گفتم. او گفت: ديگر تقليد بر شما حرام است، شما مجتهد شده‌ايد. يعني ما در متن كفايه به اجتهاد رسيديم. در قم آقاي حجّت، آقاي خوانساري، صدر، علّامه طباطبايي (مفسّر قرآن) و امام(ره) استاد بودند و من به درس همة ايشان حاضر شدم؛ يعني همة اساتيد قم را درك كردم ديدم همة آنها را مي‌دانم. اين كلاس‌ها برايم شبيه مباحثه بود. زنجاني‌ها در «مدرسة دارالشّفاء» حجره‌اي داشتند و من در آنجا مي‌رفتم. رفقا به من متلك مي‌انداختند كه فلان فلان شده تو نه مطالعه مي‌كني، نه مباحثه مي‌كني، ولي در درس بلبل زباني مي‌كني و توجّه استاد را به خود جلب مي‌كني. از آنجا به بعد من ديگر هر درسي را مي‌رفتم برايم مزة مباحثه داشت. اين فشرده‌اي از زندگي من بود.

اركان طبّ بوعلي را در كجا مي‌توان يافت؟


جلد اوّل كتاب قانون اركان مزاج‌ها را بيان كرده و آن را آقاي شرف كندي (كه كُرد است) ترجمه كرده و ترجمة خوبي است. ما هر روز صبح اين كتاب را مباحثه مي‌كنيم. كتاب خون، همه در جلد اوّل است. جلد دوم خواصّ گياهان است. جلد سوم دربارة سموم است. جلد چهارم دربارة آرايش مو، ريزش و رويش مو است. قانون مجموعاً هفت جلد است.

معايب طبّ جديد كه در سده‌هاي اخير بروز كرده و همة بشر را درگير كرده است، چيست؟


معيار طبّ جديد بايد عوض شود. الآن طب دو بخش است: طبّ مافيايي و طبّ سنتي. طبّ سنتي مثل تعليم قرآن، مقدّس است و معلّم طبّ حقّ پول گرفتن ندارد. ما از اوّل در اينجا يك قِران از كسي پول نگرفتيم؛ نه براي تدريس و نه براي معالجه. اينجا هم مثل قضاوت و تعليم قرآن نمي‌شود اجرت گرفت؛ [بلكه] دولت بايد از بيت‌المال زندگي طبيعي و آبرومندي براي آنها تأمين كند. امّا طبّ مافيايي بر گرد گوسالة طلايي، يعني پول طواف مي‌كند. آنها تاكتيك‌هايي دارند؛ اوّلاً آنها مي‌ترسانند؛ در مقابل در طبّ سنّتي طبيب تا مريض را مي‌بيند مي‌گويد: «بسم الله الرّحمن الرّحيم»، شفا دست خداست و طبيب بهانه است. هدف طبّ مافيايي فقط كسب پول است؛ پول‌هاي كلان. مثلاً مي‌گويند هزينه‌اش يك ميليون تومان است، آن را به حسابم بريز و فيش آن را بياور تا من نسخه بنويسم و اگر نسخه بنويسد، ولي مريض نتواند پول بدهد، نسخه را از او مي‌گيرد و پاره مي‌كند. كارهاي عجيبي مي‌كنند. ولي همان‌طور كه گفتيم طبّ سنتي مثل تعليم قرآن، مقدّس است. ما طبّ سنّتي را انتخاب كرديم. نه طبّ مافيايي را و از هيچ كس هم پول نمي‌گيريم. الآن هر شب حدود130 تا 140 نفر مريض از اقصا‌نقاط دنيا مي‌آيند و اينها همه آثار همان جاهدوا فينا است.

براي حفظ، ثبت، انتقال و ماندگاري روش‌هايي كه به آنها رسيده‌ايد، چه كرده‌ايد؟


ما بيش از 150 نوع دارو تهيه كرده‌ايم كه بسياري از آنها ثبت شده‌اند. الآن بيماري آنفولانزا، لرزش دست، ضعف مغز، سينوزيت، گرفتگي رگ‌هاي قلب را معالجه مي‌كنيم. يكي را توضيح مي‌دهم.چندي پيش يك دكتر آقا و يك دكتر خانم از آمريكا آمده بودند كه پنج رگ قلب آنها گرفته بود. تشكيلات ما طلبگي است و او ابتدا جرئت نمي‌كرد. من گفتم: نگران نباشيد ما با ضمانت، معالجه مي‌كنيم. چون گفتم با ضمانت او جرئت پيدا كرد. خودم چهار زالو براي بالاي پستان چپ آقا انداختم و خانمي، پنج تا زالو براي خانم انداخت. پس فردا اكو كرده بودند و گفته بودند رگ‌هاي شما باز شده است. آمدند و دسته گلي سبز به همراه پول آوردند. من گفتم: پولي نيست. گفتند: پس چي؟ گفتم: صلواتي است. نمي‌دانستند صلوات چيست؟ گفتم: صلوات هديه‌اي است براي جواناني كه شما آمريكايي‌ها كشتيد. آنها به خود لرزيدند. چون دو چيز طيرة عقل است: دم فرو بستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي. سخن من به جا بود.

الآن سيستم پزشكي كشور و وزارت بهداشت از شما حمايت مي‌كنند؟

بله، دو پودر يكي براي تقويت معده و ديگري براي تقويت قلب را به آنها دادم. آنها آزمايش كردند و مجوّز قانوني براي توليد و سپس تكثير در داروخانه‌ها صادر كردند و ما الآن اين داروها را در نسخه مي‌نويسيم.چون من پير شده‌ام و نمي‌رسم آقاي شيرازي سعي مي‌كند بقية داروها را هم به ثبت برساند و ايشان مضايقه نمي‌كند، امّا مقدّمات و هزينه‌هايي دارد. الآن داروهايي هست كه ثبت آن 15 ميليون هزينه لازم دارد. چرا اين پول‌ها را مي‌خواهند؟ سنگ‌هايي است كه جلوي كار ما گذاشته‌اند...

موضوع مجلة ما انتظار و مهدويّت است و چيزي كه در سال جديد در پي آن هستيم با اين رويكرد بوده كه در شهر و جامعة منتظران همه چيز بايد رنگ و بوي انتظار بگيرد؛ تغذيه، بهداشت، تعليم و تربيت و ... اگر بخواهيم به سوي ايجاد جامعة منتظر پيش برويم بايد روش‌هاي تغذية جامعه اصلاح شود، نظر شما چيست؟


دورة ظهور امام زمان(ع) همه چيز صلواتي مي‌شود. بعضي از متفكّران گفته‌اند: در زمان ظهور، رمز توليد ميوه‌ها ساده مي‌شود و همه چيز به سادگي به دست مي‌آيد. 18 استاد دانشگاه آمده بودند و نظر مرا در مورد همين موضوع مي‌خواستند كه ما چرا گوشت خوار نيستيم و ميوه‌خواريم؟ و اين مطلب را از قرآن مجيد فهميده‌ايم: «و قلنا يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنّة و كلا منها حيث شئتما رغداً و لا تقربا هذه الشّجرة فتكونا من الظّالمين»6؛ بعد از آنكه آدم را آفريديم گفتيم: اي آدم تو و همسرت درون باغ برويد، در باغ ميوه هست و هر جا خواستيد برويد و هر چه خواستيد بخوريد، امّا خداوند به بوتة گندم اشاره كرد و فرمود، به سوي اين درخت نرويد كه به خودتان ظلم مي‌كنيد. چون اين دانه است و معدة شما نمي‌تواند آن را هضم كند و شما چينه‌دان و سنگدان نداريد و [بعد از خوردن آن] به توالت احتياج پيدا مي‌كنيد و چون در بهشت توالت نيست ناچاريد از بهشت خارج شويد. شيطان اين [سخن] را شنيد و به سراغ آدم و حوّا آمد و گفت: ما با هم يك سابقة تاريخي داريم و شما يك بار به من بدي كرديد، امّا من مي‌‌خواهم آن سابقه را جبران كنم. مي‌دانيد چرا به شما گفته‌اند گندم نخوريد. شيطان قسم دروغ به خدا خورد (در حالي كه تا آن زمان آدم و حوّا قسم دروغ نشنيده بودند) كه من خيرخواه شما هستم. آنها مي‌ترسند كه شما گندم بخوريد و دو فرشته شويد يا براي هميشه در بهشت باشيد. آنها مي‌خواهند شما را از بهشت بيرون كنند و بنابراين گفتند از آن گندم نخوريد. پس به طرف درخت رفتند، امّا به محض آنكه به سوي درخت؛ يعني بوتة گندم دست دراز كردند، لباس‌هايشان افتاد و عريان شدند. حال چه كنند؟ بايد از برگ درختان براي پوشاندن خود استفاده كنند. آنها دو برگ انجير چيدند و هر كدام ستر عورت كردند. جبرئيل آمد و گفت: خود را براي رفتن آماده كنيد كه ديگر اينجا جاي شما نيست. بالأخره آدم و حوّا را به زمين آورد. اينها را تاريخ هم تأييد مي‌كند.اين جرياني است كه نشان مي‌دهد ما ميوه‌خوار هستيم.
با توجّه به ساختار طبيعي بدن انسان، چه توصيه‌اي دربارة تغذيه به خوانندگان مجله مي‌فرماييد؟هر قدر بيشتر ميوه بخوريم سلامتي به ما نزديك‌تر است. بنابراين من در برنامة تغذيه توصيه مي‌كنم كه صبح‌ها بعد از نماز كه معده فعّاليت خود را انجام داده و كاملاً خالي است، يك عدد موز بخورند. اين سالم‌ترين و مقوّي‌ترين غذا است و بعد از ناهار يك پرتقال شيرين بمي بخورند و بعد از شام يك سيب شيرين، سيب دماوند قرمز يا سيب زرد بخورند.

طبق آية قرآن: «و لحم طيرٍ ممّا يشتهون» گوشت مرغ نيز در بهشت وجود دارد، نظر شما در اين مورد چيست؟


بله، قوم حضرت عيسي(ع) از او خواستند كه از خدا بخواه براي ما مائده‌اي بفرستد «تكون لنا عيداً لأوّلنا و آخرنا؛ تا ما را و آنان را كه بعد از ما مي‌آيند عيد و نشاني از تو باشد». حضرت عيسي از خدا خواست و دعايش مستجاب شد. يك طَبق ماهي پخته و بريان از بهشت آمد. امّا نوع چيزي كه در باغ وجود دارد، ميوه هست و ما ميوه خواريم. حال كدام ميوه را نخوريد؟ سركه نخوريد. بعضي طلّاب پيش من مي‌آيند و اعتراض مي‌كنند كه ما در روايات داريم كه در هر خانه‌اي سركه باشد، مرض به آنجا نمي‌آيد. اين طلبه‌ها از اين مطلب غافلند كه اين روايات براي نژاد عرب خطّ استوايي است كه مزاجشان صفراوي است و سركه براي آنها نعمت و بركت است. امّا ما در منطقة معتدل شمالي هستيم و اگر سركه بخوريم، ضررش را مي‌بينيم. تجربه بهترين علم است. ترشي زياد هم نخوريد. ما مريض‌هايي داريم كه علّت مرض‌هاي گوناگون آنها، ترشي خوردن زياد است، چون قدرت دفاع بدن ضعيف مي‌شود و زمينه براي انواع مرض‌ها آماده مي‌شود. ميوه‌هاي ترش ضرر دارد. پس سركه نخوريد و پرهيز كنيد.

نظر شما دربارة غذاهاي جديد كه الآن در بازارها وجود دارد، مثل مرغ‌ها، غذاهاي بسته‌بندي شده و آماده چيست؟ مشكلات تغذية جديد چيست؟


من دراين‌باره دخالت نكرده‌ام، چون با اقتصاد جامعه برخورد مي‌كند. من خودم مرغ‌داري كرده‌ام. در حال حاضر مرغ‌ها را با واكسن و هورمون بزرگ مي‌كنند. اگر براي كسي گوشت مرغ را بنويسيم، مي‌گوييم پوست آن را بكنيد، چون هورمون‌ها در زير پوست مرغ جمع مي‌شوند. در علم دست برده شده و از حالت طبيعي خارج شده است.

دعا بفرماييد؟


ما هميشه صبح‌ها دعا مي‌كنيم. يك دختر دارم كه شب و روز مراقب مادرش هست. من خودم پيش خدا پرونده‌ام سياه است. آن دختر را از خواب بيدار مي‌كنم دو تايي براي همه دعا مي‌كنيم.

از اينكه در اين گفت‌و‌گو شركت كرديد متشكريم.

پي‌نوشت‌ها:
بحارالانوار، ج1، ص220
سورة واقعه(56)، آية 62
سورة جاثيه(45)، آية 13
سورة انعام(6)، آية 75
سورة عنكبوت(29)، آية 69
سورة بقره(2)، آية 35
سورة واقعه(56)، آية 21
سورة مائده(5)، آية 114

منبع : ماهنامه موعود شماره 111

پی نوشت: دوستان گرامی از اینکه در حال حاضر قادر به پاسخ گویی به نظرات نیستم شرمسارم اما هر یک از دوستان اگر درباره ی اراجیف بیان شده در مصاحبه ی مذکور نظری دارد می تواند بیان کند تا در اولین فرصت نقدی بر برخی از فرازهای این مصاحبه داشته باشم.البته همانطور که قبلا ً گفتم وضعیت دنیای حقیقی شیر تو شیر است و وضعیت دنیای مجازی هم فیل تو فیل! لذا اگر دوباره وبلاگ را فیلتر کردند تعجب نفرمایید.فعلا ً سنبه ی شارلاتانیزم و دروغگویی و کاسبی به نام دین پر زور تر است اما نگران نباشید چون مستند طب لعنتی در راه است!!

مأخذ: طب لعنتي

برچسب‌ها: آيت الله حاج شيخ محمّد آل اسحاق, مؤسّس و مدير مجمع پژوهشگران طبّ سنّتي بوعلي سينا, دو علم از همة علوم ارزش و اهمّيت بيشتري دارد, تو بيشتر از يك وجب تا مرجعيّت فاصله نداري
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت 14:34  توسط روان  |